کشفیات سفر

توی این مسافرت سه ماهه ای که داشتم یه سری کشفیات جالب کردم.

1-      آدما همیشه تقریبا ( نه کاملا) همونی هستن که بودن

درسته آدما بزرگ میشن ولی کلیات شخصیتشون تغییری نمی کنه. بچگی حسود باشی بزرگ هم شی همونه. فعال باشی همونه. درونگرا باشی همونه. و اماااااااااااا اصلا چه ربطی داشت؟ 

قبل مهاجرت هر چی باشی بعدشم همونی!

اگه توی ایران آدم موفقی باشی اونجا هم هستی. اگه پشت کار داشته باشی اونجا هم  داری. اگه عیاش و خوشگذرون باشی اونجا هم همونی. اگه درس خون باشی اونجا هم همونی. اگه از زندگیت لذت ببری اونجا هم می بری .  اگه همش عیبهای سیستم رو ببینی اونجا هم همینطوری. ریسک پذیر باشی اونجا هم همونی. حسابگر باشی همینطور و ...

2-      مشکل اقتصادی در ایران

خب ایران مشکل اقتصادی هست، برنامه ریزی درست و حسابی هم نیست ولی خب برنامه ریزامون همون خودمونیم دیگه خط نکشیدن که بگن اونی که دولت کار می کنه با اونی که نمی کنه توی محله جدا زندگی کنن. دزدی و اختلاس و ... همه جای دنیا هست . همه تقصیر رو گردن اونیکی می ندازن.  اگه با کشورای توسعه یافته مقایسه کنید ایران بدتره ولی آیا قیاس درستیه؟؟ مثلا شما تیم فوتبال مدرسه محلتونو با تیم ملی آلمان مقایسه می کنید یا با تیم محله بغلی؟ بخواید تیم محلتون از اینی که هست بهتر بشه میرید برنامه تیم ملی آلمان رو روش پیاده سازی می کنید؟ خب پیشترفت اقتصادی و .. هم که یه شبه نیست کم کمه. هر دفعه یه کوچولو بهتر بشه خودش خیلیه. ایران رو با ونزویلا ، شیلی، عراق ، عربستان و کشورهای هم سطح خودمون مقایسه کنیم. دیگه خیلی دور می خواید برید با هند و مراکش مقایسه کنید نه با هشت تا کشور صنعتی! در ضمن تفکر کار کردن هم هست. کمتر کسی فکر تولید توی کشور داره چه انتظاری دارید؟ مثلا پدر و مادر با خون دل یه بیست سی میلیون جمع می کنه که بچشو کمک کنه. این کمک معمولا به شکل ماشینه ( که بره توی آژانس کار کنه پول دربیاره) یا رهن خونه است یا برای شروع مغازه!  کمتر کسی هست پولو بده که یه کار تولیدی ریسک دار رو شروع کنه. همه سود خالص و زیاد می خوان. خب اینطوری نمیشه دیگه!

3-      دانشگاه و رانندگی

اینیکی خیلی جالبه . در واقع صورت مسئله اینه : این چند سالی که نبودم چی بهتر شده چی بدتر؟

رانندگیها خیلی بهتر شده! یعنی دست پلیس راهنمایی و رانندگی درد نکنه . خداییش خیلی خوب عمل کرده. نگید مردممون خودشون به طور خودجوش این همه رو به جلو حرکت کردن که تجربه تاریخی ما چیز دیگه ای رو نشون میده.

دانشگاهها بدتر شدن! یعنی دانشجوهامون عموما دنبال جفنگیات هستن . وضعیت علمی دانشگاهها اسفناکه. توی رشته خودم دارم میبینم که کتاب تخصصی دانشجوهای فوق لیسانس عملا به مراتب کم محتواتر از اونیه که ما توی دانشگاههای اینجا توی دوره لیسانس می خونیم. وضعیت تولید مدرک و مقاله هم که جای خود دارد. طرف دیپلم ردی بوده حالا دکترا داره! مدیونید اگه فکر کنید مدرکشو خریده.خود دانشجوها هم اصلا معلوم نیست چی کار می کنن مطالعات دری وری و بی در و پیکر بدون برنامه و ..... بگذریم. در یک کلام دانشگاههای ایران از مولدهای دانش  به مراکز تخریب علمی تبدیل شدن.

4-      مقصر یابی کشته های تصادفات

شما سبقت غیر مجاز می گیری، سرعت بالا میری، لایی می کشی ، فاصله رو رعایت نمیکنی و ... و بعد خودتو چند نفر دیگه رو به کشتن میدی و یه تعداد رو به عزا می نشونی چه ربطی به ایران خودرو و سایپا داره؟!  درسته که کیفیت ماشینها و جاده هامون پایینه ولی چند درصد تصادفاتمون به علت نقص فنیه؟ چند درصدش به علت خرابی جاده است؟  اصلا گیریم اوضاعشون خیلی خیلی هم خرابه خب وقتی می دونی ماشین و جاده ایراد داره با احتیاط بیشتری برون! 

5-      تاخیر در بازگشت:

آهان این یکی مختص دانشجویان محترمیه که میان ایران مسافرت بعد با بیش از یک هفته تاخیر بر میگردن. نکنید این کارو من با دو هفته تاخیر دارم بر می گردم ولی عجیب اشتباه بزرگی کردم. استرس در حد تیم ملی. توی سه چهار روز اول اونقدر درس دادن و اونقدر آدم گیح میزنه توی اسلایدها که اصلا اجازه نمیده از ایران بودنت هیچ لذتی ببرید. یعنی عملا کار شروع شده و دقیقا انگار کانادا تشریف دارید و باید به همون شکل همیشگی درس بخونید به علاوه اینکه وقتی اولین تحویلیتون هفته سومه شما توی دو سه روز اول که بر می گردید باید همه چیزو بفهمید، همگروهی پیدا کنید و کار تحویل بدید که ... دیگه خودتون می دونید . اشتباه منو تکرار نکنید.

دو نکته بسیار مهم هنگام ورود به ایران - اداره گذرنامه

  

طبق معمول اول یه کم بهانه برای دیر نوشتن میارم بعد میرم سراغ موضوع اصلی

وقتی وبلاگی که پیگیرش هستیم کم کم خاموش میشه این سوال توی ذهنمون به وجود می آد که چرا ؟ البته واضحه که منظورم وبلاگهای مهاجرتیه.

پیش از مهاجرت جوابی براش نداشتم. سال اول یا دوم به این نتیجه رسیدم که برای نگارنده وبلاگ کم کم همه چی عادی میشه و حرفی نداره. سال سوم و چهارم متوجه شدم که اینجا وقت هم کم میاد به علاوه مهاجر مشکلاتی داره که شاید نخواد زمین و زمان در جریانش باشن. الان بعد پنج سال یه گزینه دیگه هم به قبلیها اضافه شده که قبلا هم بود ولی الان واضحتر می بینمش. به محض اینکه مهاجرت می کنید هر روز تجربیات جدیدی کسب می کنید. در همین زمان دوستان و اقوام شما در ایران در حال مرور همون مسایل روزمره خودشون هستن که دایم به اشکال مختلف تجربه میشن. شما رو به جلو حرکت می کنید اونا روی یه دایره دور سر خودشون می چرخن. کم کم تجربه شما غالب میشه . کم کم احساس می کنید اونایی که قبلا به نظرتون با تجربه می اومدن و حرفشون براتون حجت بود دیگه حرف جدیدی برای شما ندارن. کم کم به این نتیجه می رسید که از اونا تجربتون خیلی بیشتر شده و تقریبا ( نه کاملا) همه اون چیزایی که اونا تجربه کردن شما هم تجربه کردید ولی اون مسایلی که شما در زندگی باهاشون دست و پنجه نرم کردید اونها هیچ نوع دید یا تجربه ای در بارش ندارن. فاصله اونقدر زیاد میشه که به یه مرحله از رشد شخصیتیتون می رسید که من اسمشو میذارم آرامش درونی. دیگه با دیگرون بحث نمی کنید . دیگه کمتر شما شروع کننده صحبتها میشید. دیگه وقتی حرفتون رو قطع می کنن ناراحت نمیشید و اجازه میدید طرف مقابلتون یک ساعت دیگه هم حرف بزنه. اگه بعد یک ساعت سر جمله اولی که می خواید بگید بازم حرفتونو قطع کنه دوباره یه ساعت دیگه به حرفش گوش می کنید. بعضی وقتا هم خسته میشید و بدون هیچ اعتراضی سرتون رو آروم آروم به کار دیگه ای گرم می کنید طوری که طرف بهش بر نخوره. ترجیح میدید از صحبتهای تکراری و بدون سندی که بیش از نود درصد صحبتهای دوستانتون رو در بر می گیره دوری کنید. وقتی توی یه بحث وارد میشید و با زبون ساده نظراتتون رو میگید به محض اینکه یه نفر میاد با جملات قلمبه سلمبه وارد بحث میشه (که به شدت احساس فلسفی بودن نگارنده یا گوینده درش فوران می کنه )، خیلی آروم ترجیح میدید از بحث خارج شید.

در یک کلام ، فاصله میگیرید چون حرف چندانی ندارید که بتونید باهاش یک گفتگو رو ادامه بدید. ( گفتگو = صحبت از نوع دو طرفه)

و اما تعویض پاسپورت:

طبق معمول به استناد تجربه قبلی که براتون نوشتم هر وقت ایران میاید هر چی مدرک دارید معتبر ، غیر معتبر، منقضی، ابطال شده و ... خلاصه هر چی دارید با خودتون بیارید!

من پاسپورت اولم رو ایران گرفته بودم زمانش که منقضی شد پاسپورت دوم رو از کانادا. به عبارتی وقتی پاسپورت دوم صادر شد پاسپورت اولیم رو توی سفارت ایران توی کانادا باطل کردن. امسال که به ایران سفر کردم با توجه به تعطیلی سفارت ایران در کانادا تصمیم گرفتم پاسپورتم رو توی ایران تعویض کنم. پلیس ده بعلاوه یک این کار رو ظرف یکی دو هفته انجام میده. ولی اگه دو تابعیتی شده باشید باید یه دور برید اداره گذرنامه یه سری فرم پر کنید، پاسپورت کاناداییتونو اسکن می کنن و ازین حرفا. ( به حق هم پلیس ده بعلاوه یک و هم اداره گذرنامه پرسنل خیلی مودب و کارآمدی داره که کار آدمو سریع راه می اندازن) وقتی این فرمها رو پر کردم به پلیس ده بعلاوه یک هم اطلاع دادم که گفت همه چی درسته و توی سیستم می بینه. برگشتم خونه و به محض رسیدن بهم زنگ زدن گفتن سیستم اجازه صدور پاسپورت بهمون نمیده چون یه پاسپورت دیگه داری که ابطال نشده. خلاصه اینکه وقتی پاسپورت رو خارج کشور از طریق یکی از سفارتهای ایران تعویض می کنید توی سیستم داخل ایران ثبت نمیشه. و به محض ورود به ایران باید برید اداره گذرنامه که اعلام کنید. استعلامای مربوطه حدود یکی دو هفته طول می کشه و گذرنامه های ابطال شده ( داخل و خارج) و صادر شده ( داخل و خارج ) رو هم لازم دارن. البته ظاهرا روی گذرنامه های صادره از خارج کشور جدیدا دو ساله که می نویسن به محض ورود باید این کار رو انجام بدید.

خب خلاصه کنم که  گیج نشید . دو نکته ای که توی عنوان نوشتم اینها هستند:

1- مراجعه به اداره گذرنامه برای اعلام دو تابعیتی بودن و تکمیل فرمها و اسکن گذرنامه خارجی.

2- مراجعه به اداره گذرنامه جهت ثبت ابطال گذرنامه های قبلی وقتی که گذرنامه جدیدی در خارج کشور توسط یکی از سفارت های ایران صادر شده.

تاریخ های ورود به کانادا و خروج از کانادا

 

مدتهاست که نه به وبلاگ خودم و نه به وبلاگ دوستان سر نزدم . امروز یاد یک موضوعی افتادم که شاید دوستان دیگه نوشته باشن با این حال چون مطلب مهمیه من هم جهت احتیاط اینجا می نویسمش.

شما وقتی با کارت پی آر از کانادا خارج میشید نه ورود و نه خروجتون روی گذرنامتون ثبت نمیشه . فقط اونجا به صورت الکترونیکی ورود و خروجتون وارد سیستم میشه. یعنی اینکه خودتون باید حواستون به تاریخ ورود و خروج باشه چون محلی برای برگشتن و چک کردن اون برای شما وجود نداره. این موضوع موقعی اهمیت پیدا می کنه که می خواید برای شهروندی اقدام کنید. اونجا باید توی فرمها اظهار کنید که از چه تاریخی تا چه تاریخی در کانادا حضور نداشتید و اگه تاریخها رو نداشته باشید به دردسر می افتید چون تاریخهای دقیق رو دولت کانادا توی سیستم داره. بهتره ایمیلهای بلیطهاتون که تاریخ دقیق رو داره نگه دارید و یا بلیطهای هواپیما رو.

 

چند توصیه

 خب ظاهرا دیگه کم کم دارم سالی یه بار می نویسم خودمم باورم نمیشه آخرین بار که فرصت کردم و نوشتم ده ماه پیش بوده. بگذریم. چند توصیه کوچک:

1-   تا وقتی دانشجو هستید اگه امکانشو دارید و تابستونا یکی دو ماهی یا حتی چهار ماه آزاد هستید به ایران مسافرت کنید . دو تا مزیت داره یکیش که واضحه : اقوام و دوستان رو می بینید و اون حس دوری دست از سر شما و خانوادتون بر میداره. و دومیش اینکه یادتون میاد که چرا کشورتون رو ترک کردید و صرفا خاطرات خوبشو به یاد نمی آرید.

2-   اگه به ایران سفر می کنید حتما اصل تمام  مدارکتون رو به همراه داشته باشید شناسنامه ، کارت پایان خدمت ، کارت ملی، گواهینامه و حتی مدرک تحصیلی. من با وجودی که کپی برابر اصل شناسنامه ام رو داشتم برای تعویض کارت پایان خدمت و گواهینامه ام دچار مشکل شدم. حل شد ولی واقعا اذیت شدم. یادتون باشه ایران همیشه همون شکلیه که ترکش کردید: بی نظم و بی درو پیکر . هر کسی یه چیزی میگه.

3-   وقتی خارج از کشور زندگی می کنید با ایرانیا قاطی نشید. من سه سال تمام از ایرانیها دوری کردم و به سختی با شرایط کنار اومدم. کم کم دوستان غیر ایرانی هر چند به تعداد خیلی کم پیدا کردم و یاد گرفتم چطور باید کارهامو توی کشور جدید پیگیری کنم و به انجام برسونم. بعد از سه سال به دلایلی با ایرانیها کاملا قاطی شدم. مزایای زیادی داشت. حرف همو می فهمیم . فرهنگمون یکسانه در نتیجه در مراسمی مثل نوروز احساس غربت رو نداریم. رفتارهای همو می فهمیم و حساسیتهای همو میشناسیم. اما..... دوستانی رو که به سختی بدست اوردید به راحتی از دست میدید و به اصطلاح کانکشنتون قطع میشه. کارهای روزمرتون به طور اتوماتیک مختل میشه و شروع می کنید درست مثل ایران به وقت تلف کردن. ( از همون وقت تلف کردنی که توی ایران متوجهش هم نیستید) کارهایی که به صورت جمعی انجام میدید دیگه به نتیجه نمیرسه چون بی نظمی ، ادعای زیادی و خودخواهی بخشی از فرهنگ ما ایرانیهاست. و اونوقت یاد کارهایی می افتید که با غیر ایرانیها انجام می دادید. یه مثال ساده بزنم: قرار می گذارید با غیر ایرانیها فلان ساعت فلان محل. پنج نفر می گن میایم ده نفر هم میگن نه. سر ساعت و روزش عین پنج نفر اونجان یکی دو ساعت باهم میشینن، میگن ،می خندن و دور هم چیزی می خورن یا اگه کاری دارن انجام میدن و میرن پی کارشون. فرقی نمی کنه روس باشن، اسپانیایی باشن ،فرانسوی یا هر ملیت دیگه ای ! حالا با ایرانیها قرار می گذارید : یکی دیر میاد یکی زود میاد سه نفرشون که قرار بود بیان کلا نمیان و هفت نفر دیگه که سه تاشونم اصلا معلوم نیست کی هستن میان سر قرار! وقتی دور هم جمع می شن تازه یادشون می افته جای قرارو عوض کنن اونی که دیر میاد بقیه رو پیدا نمیکنه یه تعداد میرن دنبال اون و  ..... نتیجه :  قرار بوده یه ساعت دور هم باشن به چهار ساعت می کشه که سه ساعتش اتلاف وقت محضه!  یه مثال دیگه: با هم قرار کاری داریم بعد از کار ( که قطعا اونم با همون شرایط بالا بوده) یهو یکی پیشنهاد میده بریم یه قهوه بخوریم (خود من هم اینکارو می کنم فکر نکنید به بقیه ایراد می گیرم اینم بخشی از شاخصه های هممونه) بعد همونطوری که هممون می دونیم در این گونه مواقع ، <<نه>> توی کار هیچ ایرانی ای وجود نداره . همه پایه خوشگذرونی. نتیجه : چند ساعتی که می باید صرف مطالعه یا کار دیگه ای میشد به دور هم نشینی بی نتیجه ختم میشه و به بطالت می گذره. این روش زندگی توی اون سیستم مورد قبول نیست. توی ایران خیلی هم خوبه ولی اونجا نه! عقب می افتید. دیگه بیشتر توضیح نمیدم خودتون بهتر می دونید.

4-   اونجا فیس بوکتونو محدود کنید و از ارتباط زیادی با ایرانیهای داخل ایران هم پرهیز کنید. چون نه اونا حال و زبون شما می فهمن و نه شما دیگه می دونید که توی ایران چی میگذره. اگه دو ماه بیاید مسافرت می فهمید ولی تا وقتی اونجایید نه! پس بیخودی اعصاب خودتونو به هم نریزید و وقت و انرژی خودتون و دوستانتون رو هدر ندید. به عنوان مثال یادتون باشه شما توی کانادا لیسانس، فوق و دکترا میگیرید  یا حداقل یه دوره کاملا تخصصی توی رشتتون می گذرونید. خب توی ایران هم همونطوریه . بعد شما کانادا خوندید و با توجه به سطح بالای آموزشی دانشگاههای این کشور، نگرشتون به همه چیز عوض میشه و مسایل رو توی رشتتون به مراتب عمقی تر میفهمید. بعد وقتی با یه نفر که تحصیلات ایران رو داره درباره یه موضوع تخصصی صحبت می کنید . اونم دایم میگه خب منم همینو میگم! و شما می فهمید که اون موضوع رو نگرفته ولی خودش متوجه نمیشه. توی اینطور مواقع من شخصا یاد شرایط ترم یک و دو خودم می افتم که استادها و همکلاسیهام موضوعی رو توضیح میدادن و من هم مثل ابلها می گفتم می فهمم و توی دلم می گفتم اینا فکر می کنن ما هم مثل خودشون خنگیم و دیر متوجه میشیم. حالا می فهمم که موضوع بر عکس بود! اینجا بهتون یاد میدن درست گوش کنید و وقتی با یه ایرانی صحبت می کنید که گوش کردن بلد نیست نتیجه این میشه که گوش کردن شما رو به حساب درستی حرف خودش و یا عدم درک شما از موضوع میبینه و بدتر از اون کسان دیگه ای هم که توی اون جمع هستند همینطوری برداشت می کنن چون سیستم آموزشی ایران بیشتر << مناظره >> رو می پذیره و صحبت درباره یه موضوع علمی رو هم مثل یه دادگاه منظور می کنه که یکی باید غالب بشه و دیگر مغلوب. بگذریم...

5-   و اما.... یه چیزی که توضیحش....! این شامل اونایی که قبل از اومدن به کانادا با هم ارتباط نزدیک دارن نمیشه ولی وقتی توی کانادا هستید رابطه از راه دور ایجاد نکنید... آقا... خانم.... نکنید. حتی اگه یه دوست قدیمی باشه . معنی نداره! جفت آدم باید پیش خود آدم باشه نمیشه با چندین هزار کیلومتر فاصله از طریق فیس بوکو وایبر طرف رو شناخت. گیریم شناختید خیلی هم خوب بود.... از نظر فیزیکی هم  با هم می خونید؟ بعد چون فرصت با هم بودن ندارید ، یکی دو ماهی ( البته در اغلب موارد) یا شما میرید ایران یا طرفتون میاد کانادا و صرفا مدت کوتاهی با هم هستید. بالاخره اولش هم که همیشه خوشان خوشانه و این موضوع خودشو  نشون نمیده. بعدش وقتی چند ماه از رابطتون گذشت مکاشفت به عمل میارید که بیشتر شبیه خواهر و برادر هستید تا زن و شوهر. خب چی کار می کنید؟ جدا میشید؟ زندگی طرفتون خراب میشه چون باید برگرده ایران! نه ؟ صبر می کنید که اون سه ساله طی بشه که اقامتش دچار مشکل نشه؟ یه سال که طول کشیده آشنا شدید . یک سال هم زمان برده که طرفتونو بیارید پیش خودتون. سرجمع پنج سال ناقابل از عمر ارزشمند جفتتون میره هوا ..آهان یادم رفت بعد ازپنج سال اگه خوش شانس باشید دوسال و اندی هم کار طلاقتون توی کانادا طول میکشه.... تازه گیریم خیلی هم اوکی بودید باهم و به خوشی شروع شد. یادتون رفته که کسی که مهاجرت می کنه توی یه ماه به اندازه چند سال که توی کشور خودش باشه شخصیتش تغییر می کنه؟ یادتون رفته  که چه کسی بودید و چه کسی شدید؟ بعد سه سال اندازه حداقل پونزده سال ایران شخصیتتون تغییر میکنه. حالا یه آدمی رو که باهاتون اوکی هست بر میدارید میارید پیش خودتون بعد یه سال دیگه اون آدم قبلی نیست. بدتر اینکه ممکنه توی این جریان دوستی رو از دست بدید که سالهای سال براتون عزیز بوده و حالا حتی نمی تونید دیگه باهاش صحبت کنید.. نکنید این کارو ! من دیدمها کسایی که این بلا سرشون اومده نباید حتما سر خودتون بیاد که ! نکنید این کار رو!

6-   این لینک هم قابل توجهه برای دوستان مونترالی 

http://quebec-kojast.blogspot.ca/2014/02/blog-post.html

 

یک دیدگاه جدید برای یک سوال همیشگی: فرانسه یا انگلیسی؟

 

ظاهرا بالاخره بعد از مدتها وقت پیدا کردم که بنویسم. این هم باز از اون مواردیه ( وقت پیدا کردن) که تا وقتی اینجا نباشید و درگیر زندگی اینجا نشده باشید، تقریبا هیچ دیدی نسبت بهش ندارید. قبلا که هنوز اینجا نیومده بودم وقتی دوستان می نوشتن وقت نداریم من فکر می کردم که درکشون می کنم و طبیعیه که اگه توی کشوری زندگی کنی که تمام فکر و ذکر مردمش کار کردنه  زمان کمی برای رسیدن به زندگی شخصی داشته باشی.

خب الان می فهمم که کلا خیلی از مرحله پرت بودم!

 اینجا درواقع زمانی برای زندگی ندارید و دلیلش هم این نیست که زندگی جریان نداره نه! دلیلش اینه که ما قراره کارهایی که توی 30 تا 40 سال توی ایران یاد گرفتیم رو توی ماگزیمم 5 تا ده سال اینجا و با قواعد اینها یاد بگیریم(اگر یاد بگیریم!). اینجا برای یه دانشجو خیلی عادیه که توی یه روز سه تا امتحان سنگین رو یکی پشت سر اونیکی و هر کدوم رو به مدت 3 ساعت بگذرونه . برای ما کلا معنی نداره. توی ایران غول امتحانای ما کنکور دانشگاه بود. مقایسه کنید با 9 ساعت یه کله امتحان دادن توی دانشگاههای اینجا. نه اینکه همه امتحانا اینطوری باشه ولی کم هم پیش نمیاد. برای خود من تا الان ترمی نبوده که دو تا امتحان در روز رو حد اقل دو بار در ترم نداشته باشم . خود  امتحانات هم خیلی عجیب و غریب هستند مثل هفته گذشته من امتحانی رو گذروندم که فقط هشت صفحه صورت سوالات بود و هفت صفحه هم جواب و فقط دو ساعت وقت ( امتحان کنید ببینید می تونید توی دوساعت هفت صفحه به فارسی بنویسید فرانسه یا انگلیسی جای خود). اکثر آزمایشگاهها رو باید همون روز ماگزیمم تا 12 شب گزارش تحویل بدید و کم پیش نمیاد که تا همون 12 شب مجبورید بمونید دانشگاه و با همکلاسیاتون گزارش تهیه کنید.بعضی وقتا هم مجبورید بقیه کلاسها رو غیبت کنید که به این گزارش نوشتن برسید و اگه این کار درست انجام نشه به احتمال زیاد آخر ترم نمره لازم رو برای پاس کردن درس نمیارید. الان من هرچقدر هم بنویسم نمیتونم دید صحیحی بهتون بدم خلاصه کنم که اینجا هر درس طوری باید بخونید که انگارتوی ایران دارید برای کنکور می خونید. در غیر اینصورت موفق نمیشید.

بیشترین مشکل مربوط به زبانه و بعد از اون سن. وضع کار هم همینطوره و فشار کار خیلی زیاده. من تا این ترم دلیلشو نمی دونستم. تازه دارم کم کم می فهمم چرا کار کردن اینجا اینقدر پر فشاره. دوستانی که با درس ارگونومی آشنایی دارن خوب می دونن که توی ایران این درس چیزی درمایه های ادبیاته. بیشتر حرف می زنن و کلیاتو بررسی می کنن حساب کتاب آنچنانی نداره. اینجا تازه این ترم فهمیدم که ارگونومی یعنی چی. ( یعنی فاجعه) تا آخرین کالری مصرفی یه کارگر رو محاسبه می کنن ( نه در حد حرف بلکه واقعا محاسبه می کنن) و نمی گذارن که حتی به اندازه یک ثانیه اضافی این فرد بی کار باشه که این یک کالری بخواد هدر بره. هر چی سطح کاری که انجام میشه پایین تر باشه این فشار کاری بیشتره. همه چیز رو هم با میانگین جامعه کانادا می سنجن. خب اینجا مردم به مراتب به نسبت ماها بدنهای قوی تری دارن و میانگین توان بدنی اونها به مراتب از میانگین توان ماها بالاتره.  در واقع ماها کم میاریم. درباره کارگری صحبت نمی کنم ! دارم درباره کارهایی عادی مثل کار توی فروشگاهها یا کارمندی بانک صحبت می کنم. خب چاره چیه؟ یه راه حل بیشتر نداره اینجا باید دوباره درس بخونید و الا زندگی براتون جهنم میشه. مسئله صرفا حقوق دریافتی نیست اینجا سطوح حقوق خیلی فرق چندانی نداره .  یعنی بین یه کارمند بانک با یه استاد دانشگاه تفاوت حقوقی با توجه به کسر مالیات (و زمانی که صرف تحصیل می کنید و درآمد مناسبی ندارید) اونقدر زیاد نیست. تفاوت تنها در نوع  و میزان فشار کاره. نمی گم برید استاد دانشگاه شید! می گم هر چی تخصصتون بالاتر باشه فشار کاریتون کمتره: توی یه کاری متخصص شید. این مستلزم ادامه تحصیل و یا کلا از نو درس خوندنه تا توی سیستم اینجا بتونید رشته مورد علاقه  که البته در اون توانایی لازم رو هم داشته باشید پیدا کنید و در اون رشته متخصص شید.

دو تا نکته مهم هست که باید مد نظر قرار بدید:

1-      اینجا وام دانشجویی سقف داره یعنی مثلا برای یه رشته دانشگاهی 4 ساله 36000 دلار بهتون وام میدن. ( مبلغ از یک رشته به رشته دیگه متفاوته) . مبلغ این وام تقریبا برابر با مبلغ کل دروس پروگرمیه که برداشتید مثلا اگه برای مهندسی 125 واحد پاس می کنید این مبلغ برای این 125 واحد کافیه. اهمیت موضوع موقعی خودشو نشون میده که شما یا برای تقویت زبانتون و یا برای پر کردن واحدهاتون (به خصوص تابستون) تا سقفی که وام بهتون تعلق بگیره مجبور به برداشتن واحدهای زبان میشید که در واقع از محل همون وام مصرف میشن و احتمال اینکه پایان دوره دچار کمبود مالی بشید خیلی زیاد میشه. ( در هر ترم اگه سقف واحدای انتخاب شده کمتر از 12 واحد باشه نمی تونید از وام و بورس تمام وقت استفاده کنید. این سقف 12 واحد برای لیسانسه و برای دوره ها و مقاطع دیگه تعدادش متفاوته. به وضعیت خانوادگی مثل داشتن فرزند هم بستگی داره. اگر هم به وام و بورس نیمه وقت تغییر حالت بدید طبق قانون نمی تونید مجددا به حالت تمام وقت برگردید )

2-      وقتی به عنوان دانشجوی تمام وقت مشغول به تحصیل میشید اگه برای تمام 12 ماه سال باشه ( سه ترم) دیگه نمی تونید کار کنید. یعنی می تونید ولی به اندازه 50 درصد از درآمدتون رو از روی بورستون کسر می کنن. و با اون فشار کاری ای که گفتم مطلقا فایده نداره که کار کنید. ( این رو من امسال وقتی بورسم رو کم کردم فهمیدم! طبق معمول : یه تجربه جدید). در واقع با این کار مثل این می مونه که حقوق ساعتی شما رو نصف کنن. البته از نصف هم کمتر چون اول مالیات رو کم می کنن بعد کسر بورس شما رو از مبلغ ماقبل مالیات کم می کنن. مثلا 3000 دلار کار کنید مالیات و کسریهای دیگش بشه فرضا 500 دلار. چیز که دستتون رو میگیره میشه 2500 دلار. حالا دفتر وام هم میاد مبلغ 1500 دلار (نصف 3000)  رو از بورستون کم می کنه مثل این می مونه که دریافتیتون 1000 دلاربوده باشه !!! 

این همه نوشتم که بتونم اهمیت انتخاب صحیح رشته مورد علاقه ( یا تجربه) از ایران رو بهتون متذکر بشم. این کار باید یکی از مهمترین دغدغه های شما قبل از اومدن باشه. این کارها که توی ایران تمام دغدغه شما قبل از مهاجرت هستند:

مدیکالم چی شد ، پاس ریکوئست کی میاد، چمدون بستن ، خرید بلیط ، ورود به کانادا، گمرک ، کرایه خونه، کجا مستقر بشم، کارت پی آر چطور بگیرم، کارت بهداشتمو چی کار کنم ، حساب بانکیو چی کار کنم......

ذره ای در برابر پیدا کردن رشته و دانشگاهی که بخواید توش ادامه تحصیل بدید اهمیت نداره. این یه کاریه که حتی اینجا کارشناسای آمپلوا کبک هم گاهی دچار اشتباه می شن. به عنوان نمونه یکی از دوستان ، کارشناس مربوطه مدرکشو درست تشخیص نداده بود که دقیقا معادل چه رشته ای توی کاناداست و چیزی نمونده بود که با راهنمایی اشتباه اون فرد به طور کامل وارد یه رشته دیگه بشه. البته این موضوع طبیعیه چون وقتی این همه مهاجر از این همه دانشگاه از سراسر دنیا و با هزاران عنوان رشته مختلف میان اینجا، احتمال اشتباه هم هست. تمام حرفم اینه که این مورد جزو معدود مواردیه که تقریبا هیچ کس غیر از خودتون نمی تونه بهترین جواب رو براش پیدا کنه.

به نظر من اگه این کارارو انجام بدید نتیجه خوبی می گیرید:

1-      رشته مورد نظرتون رو سرچ کنید.

a.       با کلمات کلیدی کارتون شروع کنید و آگهی های کار رو چک کنید.

b.      ببینید که برای اون کار چه مدارکی رو می خوان.

c.       عنوان پست کاری مرتبط رو پیدا کنید .

d.      ببینید توی لیست مشاغل کانادا این پست دقیقا چیه و چه مدرکی می خواد.

e.      ممکنه دقیقا اون کاری که می خواید رو نتونید پیدا کنید. طبیعیه چون اینجا سیستم آموزشیش با ایران متفاوته. در این صورت لیست رشته هایی رو که نزدیک به خواسته شما هستند  در بیارید.

f.        یه راه دومی هم هست: چک کردن مستقیم یکی از سایتهای دانشگاهی و رشته های داخل اون بر اساس دانشکده ها و ... فقط اگه این کار رو انجام میدید محتاطانه عمل کنید. چون جواب این کار، شما رو وارد سیستم دانشگاهی می کنه و ممکنه موقعیتهای خیلی خوب ، مسیرهای ساده تر و حتی دوره های کوتاه مدتی رو که توی کالجها وجود داره دیگه نتونید ببینید. بعضی از رشته ها خیلی بهتره که یه دوره کوتاه توی کالج بگذرونید و وقتتون رو توی دانشگاه هدر ندید.

2-      بعد از اینکه دقیقا فهمیدید که رشته های مورد نظر شما توی کانادا چیه، بگردید دنبال دانشگاهها و کالجهایی که اون رشته ها رو ارائه میدن.

3-      لیست ریز درسهایی که توی اون رشته توی هر دانشگاهی هست رو چک کنید که ببینید با اون چیزی که دنبالش هستید تطابق داره یا نه . این قسمت خیلی مهمه ، چون بعضی وقتا اسامی رشته ها توی کانادا با اون شناختی که ما توی ایران از اون رشته داریم خیلی متفاوته به خصوص که می تونه درسای خیلی سنگینی رو شامل بشه که گذروندنشون طاقت فرسا باشه

4-      چک کنید که آیا به رشتتون وام و بورس تعلق می گیره یا نه. اگه نتونستید توی سایت دانشگاه پیدا کنید با مسئول اون رشته مکاتبه کنید.

5-      تصمیمتون رو بر اساس دانشگاههایی که رشته مورد نظرتون رو داره بگیرید. اگه چند تا دانشگاه دارن هدفتون رو به حدالامکان دانشگاههای هم زبان محدود کنید. یعنی یا فقط دانشگاههای فرانسه و یا فقط دانشگاههای انگلیسی زبان.

6-      بر اساس تصمیمتون برای دانشگاه، ببینید که مدارک زبانی که می خوان چیه. اگه دانشگاههای انگلیسی زبان رو انتخاب کردید بدون اتلاف وقت روی انگلیسی تمرکز کنید و وقت بیشتری روی فرانسه نگذارید. و اگر دانشگاه فرانسه زبان رو انتخاب کردید طبیعتا باید تمام وقتتون رو روی فرانسه بگذارید.

7-      تقویم دانشگاهی رو به درستی چک کنید و ببینید که چه مدارکی رو در چه زمانی بفرستید. این مورد رو به هیچ وجه پشت گوش نندازید. مدارکی که خواسته شده رو به دقت و به طور کامل تهیه کنید بعضی از دانشگاهها مثل مک گیل فوق العاده ( بی نهایت) سختگیرهستند. حواستون به پیش نیازهای اجباری دانشگاه باشه. یعنی ممکنه یه رشته ای 10 تا مدرک رو بخواد ولی خود دانشگاه هم 2 تا مدرک دیگه رو بخواد. این دوتا مدرک عمومی توی لیست رشته ها وارد نمی شن.  مثل مدرک آیلتس یا تافل که باید برای دانشگاههای انگلیسی زبان ارائه بدید و مثلا فرض کنید بخواید میکرو بیولوژی بخونید دیگه نمیان بهتون بگن مدرک آیلتسم می خوایم. شما  بر میدارید مدرک دانشگاهی و همه چیو می فرستید به دانشکده مربوطه . بعدش درخواستتون رد میشه چون مدرک زبان رو ضمیمه نکردید.

نتیجه : اینکه روی چه زبانی تمرکز کنید به شدت به تصمیمتون در رابطه با رشته تحصیلی و دانشگاهی که اون رو ارائه میده بستگی داره. این کار زمانبره و بهتره تا توی ایران هستید انجامش بدید به خصوص اگه دانشگاه یا کالج مورد نظرتون امتحانایی مثل تافل یا آیلتس رو بخواد. اگه از توی ایران شروع کنید اینجا خیلی سریعتر می تونید وارد دانشگاه و خیلی سریعتر جذب زندگی اینجا بشید.

 

 

 

 

کار جنرال خوبه یا بده؟

 به این سوال به این شکلی که بیان کردم نمیشه جواب داد چون خوب و بدش به آدمش و به شرایط اون آدم بستگی داره. پس موضوع رو یه جور دیگه مطرح کنم :

مزایا و معایب کار جنرال چیه؟

از معایبش شروع می کنم.

اولین اشکالش اینه که جنراله! یعنی چون با سابقه کاری شما ارتباطی نداره براتون سابقه کاری مفید محسوب نمیشه.

اشکال دومش اینه که ممکنه سر از جاهایی در بیارید که کارش سنگین و یا خطرناک باشه که دراینصورت عواقبش رو خودتون بهتر می تونید حدس بزنید.

اشکال سومش در اعصاب خوردی ایه که براتون به همراه میاره. می رید سر کار یه نفر که به مراتب از نظر سواد و تجربه از شما پایین تره به شما میگه چی کار کنید چی کار نکنید و از اون بدتر به وضوح یک سری اشکالات کاری رو میبینید که نمی تونید اصلاحشون کنید (در واقع کاری از دستتون بر نمیاد)  و اعصابتون رو میریزه به هم. بدتر از اون همکاراتون هستند که به هر حال از قشر کم سوادن و روی اعصابتون هستند.

اشکال چهارم حقوقشه که معمولا حداقله.

مزایاش چیه:
یه کم پول در میارید و کمتر از جیب می خورید تا کار مناسب پیدا کنید و یا ادامه تحصیل بدید ( و البته یا از اول یه درسی رو شروع کنید)

با محیط کاری اینجا آشنا میشید و می فهمید همون آدمی که بالا مثالشو زدم بدون اجازه رئیسش آب نمی خوره و اگه چیزی به نظرش اشتباه میاد به مافوقش گزارش میده و تصمیم سر خود نمی گیره شما هم یاد میگیرید که همینطوری عمل کنید سیستم اینجا اینطوریه.

احترام کاری رو تجربه می کنید که حرف اول رو توی کار می زنه چیزی که من توی ایران به ندرت و در ابعاد خیلی خیلی خیلی کوچیک دیدم.

کار تیمی به شیوه اینها رو یاد می گیرید این رو توی ایران امکان نداره تجربه کرده باشید. غیر ممکنه. وقتی بیاید اینجا منظورم رو متوجه میشید. حتی اگه توی بهترین شرکتهای ایرانی هم کار کرده باشید. حتی اگه توی بهترین شرکتهای خارجی که توی ایران بودن کار کرده باشید!!! چون اونا سیستمشون اروپاییه و هیچ شرکت آمر  ی کا یی  ای در ایران وجود نداره. توی سیستم اروپا یا ایران رئیس رئیسه و آبدارچی هم آبدارچیه. سلسله مراتب هم توی کار هست و هم توی نظر خواهی. اما اینجا سلسله مراتب توی کار هست ولی توی نظرخواهی به هیچ وجه! ممکنه مدیرعامل یه شرکت از یه آبدارچی (راستی من اینجا تا الان آبدارچی ندیدم فکر کنم اینجا این شغل وجود نداره!) در رابطه با فروش نظر بخواد فقط به خاطر اینکه بر حسب اتفاق توی اون لحظه که با معاونش درباره فروش صحبت می کرده اون آبدارچی داشته از اونجا رد می شده. فقط یه مثال می زنم که بهتر موضوع رو بگیرید . توی فروشگاههای زنجیره ای اینجا ، مسئول زباله ها رئیس فروشگاهه. نه اینکه بیاد وایسته اونجا تماشا کنه نه! آستینشو میزنه بالا به پرسنلی که سر ساعتهای تعیین شده آشغالارو از واحدهای مختلف میارن کمک میکنه که آشغالا رو خالی کنن. این کار رو بین سه تا پنج بار در روز انجام میده.

با نحوه بیان ملیتهای مختلف آشنا میشید. این از اون موارد خیلی جالبه. مثلا ما که ایرانی هستیم وقتی فرانسه صحبت می کنیم تا حد خیلی زیاد ( بیش از 50 درصد) منطق جملاتمون از قوانین زبان فارسی تبعیت میکنن یعنی اینکه فرانسه رو فارسی صحبت می کنیم.کسی که زبان مادریش فرانسه است حرف مارو می فهمه شاید چندتا سوال بپرسه که کاملا متوجه بشه. با یه ایرانی اگه پیش بیاد که توی کلاس فرانسه صحبت کنیم باز هم همدیگه رو می فهمیم چون منطق جملاتمون یکیه و البته اشتباهاتمون هم کم و بیش یکسانه. تمام ملیتها همینطورن. مشکل وقتی ایجاد میشه که شمای ایرانی بخواید با یکی از اینا صحبت کنید: یه روس ، یه برزیلی که زبانش پرتقالیه، یه کلمبیایی که زبانش اسپانیاییه (و البته دامنه لغات بسیار وسیعتری نسبت به شما داره) ، با یه ایتالیایی و حتی با فرانسه زبانای کشورهایی که زبان دومشون فرانسه است مثل مراکشی ها ، الجزایری ها ،تونسی ها و یا هائیتینها . همه اینها مثل شما اشتباهات خاص خودشون رو از نطقه نظر لغوی، گرامری و ساختاری ( از لحاظ منطق جمله بندی) دارن. توی هیچ کلاس فرانسه ای شما یاد نمیگیرید که یه هائیتین رو بفهمید چون اصولا اون زبان دومش فرانسه است و اصولا در هیچ کلاس فرانسه ای شرکت نمی کنه که شما بخواید تجربه دیدار با اون رو داشته باشید.

مزایای مشروط:

این قسمت اونقدر اهمیت داشت که از دو قسمت مزایا و معایب جداش کردم.

شما اگه برای کار جنرال سر از کارخونه ای جایی در بیارید تمام معایب و مزایایی که گفتم رو داره ولی اگه جایی مثل یه فروشگاه زنجیره ای بتونید کار پیدا کنید یه سری مزایای دیگه هم داره:

اول اینکه توی یه فروشگاه با اقلام مختلف و اسامیشون آشنا میشید. در واقع دامنه لغاتتون وسیعتر میشه. این موضوع خیلی مهمتر از اونیه که فکرشو بکنید. اگه یه جایی باشید که کمی هم با مشتری سر و کار داشته باشید از هر کلاس زبانی براتون بهتر خواهد بود توی یه روز بیشتر از کلاس زبان لغت یاد میگیرید.

دوم اینکه می تونید توی همون فروشگاه بگردید ببینید که کجا کار مرتبطتر با رشته شما داره برید به صورت رایگان چند ساعتی کار کنید که تجربه براتون محسوب بشه. فروشگاهها برای کارمنداشون امکانات خاصی دارن یکیش اینکه وقتی یه شعبه دیگه نیرو می خواد اون رو چند هفته جلوتر توی بقیه فروشگاهها آگهی می کنن و اولویت با کارمندای اون فروشگاهه یعنی اگه دوره کار آموزی و یا کار مرتبط با رشتتون توی یه شعبه دیگه باشه خیلی راحتتر از یه کاندیدا از بیرون می تونید اون شغل رو بدست بیارید.

مزیت دیگه اینه که ساعت و شرایط استراحت فروشگاهها به مراتب بهتر از مراکز صنعتیه که خب خیلی اهمیت داره به خصوص اگه خود اون فروشگاه بخش غذای آماده داشته باشه که بتونید از همونجا بخرید.

ساعت کارتون بین دوازده تا سی ساعت در هفته است که وقت آزاد زیادی براتون داره بدون اینکه خسته بشید یعنی اگه بخواید درس هم بخونید مشکلی براتون ایجاد نمیشه. در حالی که مراکز صنعتی عمدتا ازتون می خوان که به طور تمام وقت کار کنید.

مزیت دیگه همکارای شما هستند که شاید نیمی از اونها دانش آموز و دانشجو باشن. در نتیجه کمتر با آدمای کم سواد طرفید و اعصاب خوردی تقریبا نداره.

اگه نظر من رو بخواهیدکه مطمئنا یک نظر شخصیه  (ملاک تصمیم گیری شما تجربیات شخصی و شرایط فردی شما خواهد بود)

از همون روز اول که وارد مونترئال میشید توی فروشگاهها دنبال کار بگردید. فارغ از تمام معایبی که داره بهش به عنوان یه  دوره زبان آموزی نگاه کنید. اگه کاری پیدا کردید که دیدید خطرناکه یا به مزاجتون سازگار نیست خیلی راحت همون ساعت اول انصراف میدید و خودتون رو به ناراحتی، دردسر و خطر نمی اندازید. اگه خوب بود ادامه میدید تا کار مناسب پیدا کنید یا درستون تموم بشه.

======================================

این کامنت اونقدر خوب و ارزشمند بود که بهتر دیدم توی اصل پست بگذارمش  و یه توضیحی هم درباره اون بدم:

کامنت:
همه مسائلی که گفتید درسته -و داشتن درآمد هم خیلی عالی هست ولی به نظر من اصلا دنبال کار جنرال رفتن اشتباهه -تمام تالاشتون رو بزارید برای زبان تا هر چه زودتر وارد دانشگاه با کالج بشید مهمترین چیز داشتن مدرک کانادایی هست برای جذب بازار کار در رشته خودتون-البته بعد از داشتن رابطه برای پیدا کردن کار.
ودرمورد فروشگاه خوبی دیگه هم داره که اون کارت تخفیف که به شما میدن مثلا وال مارت کارت 10% تخفیف به کارمندانش میده
-----------------------------
پاسخ :

من هم یه توضیحی به کامنت خوب دوستمون اضافه کنم که مطلب بهتر باز بشه:
مطلبی که نوشتید کاملا درسته و 10 درصد تخفیف هم بعد از 6 ماه کارکرد بهتون تعلق می گیره اما یه نکته خیلی ظریف هست که توی نوشته شما هم وجود داره.  در واقع یه سری پارادوکس وجود داره :

اگه بخواید زبانتون خوب بشه باید وارد دانشگاه بشید و .........اگه بخواید وارد دانشگاه بشید باید زبانتون خوب باشه!

اگه بخواید زبانتون خوب بشه باید وارد محیط کار بشید تا با دیگرون ارتباط برقرار کنید و از طریق صحبت کردم مداوم زبانتون رو تقویت کنید .................و اگه بخواید کار پیدا کنید باید زبانتون خوب باشه !

اگه بخواید زبانتون خوب بشه باید دوستای اینجایی پیدا کنید و در واقع شبکه اجتماعیتون رو گسترش بدید که بعدش کار پیدا کنید و ........اگه بخواید دوست پیدا کنید باید زبانتون خوب باشه!

و اما نکته ظریفش چیه؟ اینکه یادگیری زبان یک فرآیند یکطرفه و منزوی نیست یعنی نمیشه صرفا با کلاس رفتن و رادیو گوش کردن سطح زبان رو اونقدر بالا برد که هیچ مشکلی توی ارتباط نداشته باشید. زبان رو باید در کنار کلاسهای زبان به صورت خیلی جدی توی جامعه یاد گرفت چه دانشگاه چه کار و چه دوستان فرانسه یا انگلیسی زبان. در واقع همه این کارها باید باهم انجام بشه. مشکل اینه که ما وقتی میایم اینجا اونقدر درگیر مشکلات و هماهنگی با جامعه جدید میشیم ( در واقع گیج میشیم) که بعضی مواقع یه بخشهایی از کار جا می مونه. مثلا اونقدر درگیر کلاسای دانشگاه میشیم که یادمون میره باید زبان عوام رو هم بلد بود. اگه قراره برید سر کار و ده نفر کارگر رو سرپرستی کنید باید حرفشونو بفهمید باید حرف رئیستون رو هم بفهمید. توی دانشگاه سطح زبان آکادمیک خیلی سریع رشد می کنه ولی به هیچ وجه برای زندگی و کار توی جامعه کافی نیست. باید قاطی جامعه بشید. در واقع دلیل اینکه اینها مدارک و تجربه کاری مارو قبول نمی کنن و ما باید مدرک دانشگاهی کانادا رو داشته باشیم عمدتا به دلیل ضعف مدارک یا ضعف تجربه کاری ما نیست بلکه به علت ضعف زبان ماست و وقتی که مدرک از دانشگاه کانادایی میگیرید معنیش اینه که شما تا حد قابل قبولی زبانتون پیشرفت کرده که تونستید از پس درس خوندن بر بیاید.

به همین دلیله که من نگفتم برید به جای دانشگاه رفتن کار جنرال بکنید بلکه نوشتم کار جنرال توی چه محیطی مناسبه و اون رو تا موقعی ادامه بدید که یا کار مناسب پیدا کنید و یا مدرکی بگیرید . برای همین بود که نوشتم به موضوع به عنوان یه دوره زبان آموزی نگاه کنید.


 

عیدی!

این پست رو  به حساب عیدی بگذارید بهتون قول میدم که خیلی بهتر از تخم مرغ رنگی و اسکناس تا نشده باشه

قبل از هر چیزی یه نکته مهم رو می گم :

برای کسانی که به کبک میان با اطمینان کامل می گم که این پست مهمترین و کاربردیترین مطلب کل وبلاگ من تا به امروزه. و توصیه اکید می کنم مطالب ارائه شده در لینک رو کلمه به کلمه ، به دقت و به طور کامل مطالعه کنید. از من گفتن بود دیگه خود دانید!

مطالب ارائه شده در این بخش از سایت دانشگاه پلی تکنیک مونترئال به وضوح و با دقت خیلی بالایی روش جستجوی کار رو قدم به قدم و به طور کامل توضیح میده. اینکه اینجا یه کارفرما به چه شکلی دنبال نیرو می گرده و شما به عنوان یک جویای کار باید به چه شکلی با کارفرما ارتباط برقرار کنید. نمونه هایی از رزومه های استاندارد اینجا هم توی لینکهاش هست. مطالب رو به همون ترتیبی که در لینکها قرار داره مطالعه کنید ( از یک تا چهارده). بعضی از سایتهایی که معرفی می کنه مثل La Ruche مختص دانشجویان دانشگاه پلی تکنیکه و طبیعتا بهش دسترسی نخواهید داشت ولی اهمیت چندانی نداره. مطالب رو که مطالعه کنید خودتون متوجه میشید چرا اهمیت چندانی نداره. در ضمن این آدرس به احتمال زیاد به زودی تغییر می کنه بهتره یه کپی از مطالب توی یه فایل ورد برای خودتون ایجاد کنید تا موقع نیاز درگیر پیدا کردن آدرس جدید نشید.

http://www.polymtl.ca/sp/etudiant/rliberte/recrutement.php

 ---- 

پینوشت دی 1392:

همونطوری که نوشته بودم آدرس بالا تغییر کرده. من دنبال آدرس جدید نگشتم آدرس قبلی رو هم پاک نکردم چون به قسمت جستجوی سایت مرتبط میشه که می تونید خودتون بگردید و چیزی که می خواید رو پیدا کنید.


 

اختلاف قیمت تخم مرغ در کانادا بین فروشگاههای Metro و IGA

 

دوست دارید تا ایران هستید در رابطه با مسائل مهاجرتتون به کبک ( فقط کبک ) یه کار واقعا مفید انجام داده باشید؟


سری به ادرسی که آخر پست نوشتم بزنید. آشنایی با این سایت خیلی برای کسی که میاد کبک حیاتیه و البته حجمش خیلی زیاده، نمی تونید و لزومی هم نداره که همش رو مطالعه کنید به خصوص قسمت قوانین رو. ولی با چیزایی که توش هست تا آخر عمرتون توی کبک کار دارید. سمت راست صفحه( بخش سبز رنگ)  قوانینه و سمت چپ (قسمت زرد رنگ) بخش اطلاعاته (ضروریات).

به عنوان مثال دنبال انواع نمونه رزومه کبکی می گردید؟

توی بخش زرد روی گزینه زیر کلیک کنید

Banque de dépannage linguistique

تو پنجره باز شده در پایین متن روی گزینه زیر کلیک کنید

Index alphabétique

اینجا توی حرف مربوطه دنبال موضوعتون بگردید. (Curriculum vitæ  در قسمت C)

بعد از انتخاب Curriculum vitæ خودش لینکهایی رو به انواع رزومه و کاور لتر میده و روی هر کدوم هم جداگانه لینکهایی به نمونه هاش داره.

http://www.oqlf.gouv.qc.ca/index.html

یه چیزی هم هست:
ای کاش اون روزی که می خواستم بیام کبک یه نفر بود که به جای نوشتن اختلاف قیمت تخم مرغ در کانادا بین فروشگاههای Metro و IGA این سایت رو بهم معرفی می کرد و بهم تأکید می کرد که چقدر مهمه با این سایت از توی ایران آشنا بشی.

 

 

همخانه شدن- بخش دوم

 قبل از ادامه مطالبی که پست قبلی شروع  کردم دوباره یه نکته ای رو یادآوری کنم:

 این نوشته صرفا برای اینه که یه دید خیلی کوچیک درباره موضوع بهتون بده اون رو معیاری برای تصمیم گیریتون قرار ندید.

بعد از اینکه به اندازه کافی با شرایط روحیتون کنار اومدید و به اون درجه از شناخت نسبت به شرایط روحیتون رسیدید که تغییرات دائمی اون رو درک کنید و بتونید هر بار که شرایط روحیتون عوض میشه با یه دید باز زمان سپری شدن این احساسات رو پیشبینی کنید، تازه مسئله تجربه و تصمیمگیریهای عقلانی برای زندگیتون کم کم خودشونو نشون میدن. در واقع از لحظه ورود به کشور جدید سعی می کنیم که کاملا عقلانی تصمیم گیری کنیم ولی واقعیت اینه که نمی تونیم چون نه تجربه زندگی اینجا رو داریم ، نه قوانین حاکم بر جامعه و بازار کار اینجا رو می شناسیم و نه حتی اونقدر به زبان مسلطیم که به طور کامل توضیحات داده شده رو توی ارگانهایی که به مهاجرها کمک می کنن، متوجه بشیم. در نتیجه آزمون  و خطا می ریم جلو تا تجربه لازم برای تصمیم گیری صحیح عقلانی رو بدست بیاریم. تا رسیدن به اون لحظه احساساتمون به شدت توی تصمیم گیریامون تأثیر می گذارن. به محض اینکه احساساتمون توی یه موضوعی غالب میشه خودمون رو به هر دری می زنیم که اطلاعات بدست بیاریم. مثلا بهمون می گن باید بری فلان ارگان دولتی ، میریم و اطلاعات رو می گیریم بعضی وقتا کاملا متوجه می شیم که چی گفتن ولی باورمون نمیشه. بعد دنبال کسانی می گردیم که بهمون قوت قلب بدن و بگن آره همینه که گفتن و شما هم کاملا درست متوجه شدید و وای به روزی که به تور کسی بخورید که بدون اینکه خودش تجربه داشته باشه یه راهنماییهای عجیب و غریب بکنه. برای همین بود که توی چند تا پست قبلی گفتم که شما تنها دوستانی که توی کبک دارید سرویس کانادا و آمپلوا کبک هستند.

بریم سراغ اصل موضوع همخانه شدن. فرض کنید اومدید اینجا می خواید یه خونه بگیرید گزینه های مختلفی دارید مثلا  تنها خونه بگیرید، با یه ایرانی همخونه بشید، با غیر ایرانی همخونه شید، اتاق مستقل بگیرید ، اتاقی از یک خانواده اجاره کنید و ...

تمام اون توضیحاتی که به عنوان برخی پیچیدگیهای مهاجرت دادم برای این قسمتی بود که شما بخواید با یه ایرانی به هر شکلی همخونه بشید. قبل از هر چیز همخونه شدن با یه هموطن دقیقا همون شرایطی رو داره که اگه توی ایران باشید باید مد نظر قرار بدید. یعنی هر چیزی که اونجا توی ذهنتون هست اینجا هم هست. فقط اینجا علاوه بر اون مسائل نکات دیگه ای هم باید در نظر بگیرید. اینجا شما دائم تغییر می کنید هر روز نگاهتون به زندگی عوض میشه ، یه روز به نظرتون میرسه که بهترین کار دنیا رو کردید که کشورتون رو ترک کردید روز دیگه دقیقا برعکس میشه. یه روز تصمیم میگیرید برید کار جنرال کنید روز دیگه به نظرتون کار اشتباهی میاد. یه روز بی خودی خوشحالید یه روز بی خودی انگار دنیا رو سرتون خراب کردن. یه روز دوست دارید با خانوادتون صحبت کنید و از مزایای اینجا بگید و یه روز آنچنان دلتون گرفته که جرات نمی کنید باهاشون صحبت کنید که مبادا نگرانشون کنید.  خب توی یه همچین شرایط پیچیده ای فرض کنید یه همخونه ای هم دارید این همخونه ای مثل یه صندلی یا دیوار نیست یعنی شما باهاش حرف می زنید و اون جوابهایی میده فکر می کنه و بعضی اوقات تصمیماتی می گیره که فکر می کنه برای شما بهتره و برعکس شما هم همینکارها رو در برابر اون انجام میدید. یعنی روی هم اثر می گذارید نتیجه این میشه که خیلی چیزهایی که نباید به اونطرف یعنی خانواده هاتون منتقل میشه. منظورم این نیست که صرفا حرف آورده و برده میشه. یه جاهایی خودتون هستید که حرفهایی رو می زنید که بعد توش می مونید یه مثال بزنم: با یه نفر همخونه شدید که دو ساله اینجاست خب اوایل خیلی خوبه چون توی یه کارهایی بهتون کمک میکنه و راهنمایی هایی می کنه که خیلی مفیدن ولی بعدش چه اتفاقی می افته؟ اون فرد دو سال از شما جلوتره کلی به آب و آتیش زده ، زبانش بهتر شده حالا تصمیم گرفته یه دوره هایی رو بگذرونه. شما تازه از ایران اومدی تصور صحیحی از زمان مورد نیاز برای جا افتادن نداری. یه عمر فکر کردید که وقتتون تلف شده ، حقتون رو توی ایران خوردن و ... و الان دیگه هیچ اتلاف وقتی صورت نخواهد گرفت و همه چیز سر جاشه. خب درسته ولی بر خلاف چیزی که توی ذهن اکثر ایرانیای مهاجر هست زمان لازم برای طی یک سری مراحل زندگی اونقدری کم نخواهد بود. حالا به نظرتون میاد که اون آدمی که همخونتونه خیلی کند عمل کرده ( درحالی که کاملا اشتباه می کنید) و این تصور ناشی از تجربه زندگی ایرانه. با خانوادتون صحبت می کنید و اونا از شما و احوالتون و همخونتون می پرسن. شما هم توضیحاتی میدید و چون شناخت صحیحی از شرایط ندارید حرفهایی رو می زنید که نباید مثلا می گید که آره فلانی کند عمل کرده و باید تا الان این دوره رو تموم کرده ومشغول کار بود. همین حرف تا شش ماه یا یک سال دیگه به خودتون بر می گرده. حالا تجربه دارید ولی نمی دونید چطوری باید توضیح بدید که خانواده رو دچار نگرانی نکنید (نمی گم ضایع نشید چون کسانی که مهاجرت می کنن عمدتا به اون درجه از بلوغ فکری رسیدن که به این شکل فکر نکنن).

حالت دیگه ای رو فرض کنید که با کسی همخونه شدید که سالهاست اینجاست ولی نتونسته خودشو با شرایط اینجا وفق بده. این فرد خیلی می تونه برای زندگی جدید شما خطرناک باشه. ممکنه خونه و زندگی معمولی ای هم داشته باشه که در نگاه اول برای شما خیلی هم قابل قبول به نظر بیاد ، ولی در نهایت بدون اینکه متوجه بشید شما رو توی گودال انزوای اجتماعی فرو ببره. اونوقت تمام عمرتون میشه زندگی کردن با خاطرات خوش ایران بدون اینکه خاطره واقعا خوشی از زندگی اینجا برای خودتون درست کنید و جذب زندگی اینجا بشید. حتی در حالت عادی هم به سختی میشه دوستای جدید پیدا کرد چه برسه به اینکه توی یه همچین شرایطی هم قرار بگیرید. قسمت بد قضیه اینه که معمولا قبل از اینکه وارد زندگی این فرد شده باشید بنا به دلایلی که خودتون کم و بیش بهشون واقف هستید هیچوقت نمی تونید تشخیص بدید که جزو این گروه قرار داره.


مسائل دیگه ای هم هست که نمی شه اینجا نوشت. اگه خودتون به دقت و بدون جوگیر شدن مطالب وبلاگهای مختلف رو به صورت منطقی کنار هم بگذارید خیلیاشو خواهید دید. وقتی بیاید اینجا بیشترشو به وضوح می بینید.

در کل این خود شمایید که باید تشخیص بدید چی براتون خوبه چی بد.  بعضی وقتا کاملا برعکس این چیزایی که من گفتم همه چیز هم خوب و کم نقص پیش میره. به هر حال تجربه افراد مختلف با هم فرق داره.

همخانه شدن با غیر ایرانی! ( یعنی با کسی به صورت مشترک جایی رو اجاره کنید بعد خونه رو تقسیم کنید مثلا یه طبقه برای ما یه طبقه برای شما یا مثلا این دوتا اتاق برای شما و آشپزخونه  و هال و سرویس مشترک) خب این یکیو به کسی توصیه نمیکنم. یه کم بدون رو دربایستی بنویسم. اینجا کشور آزادیه یعنی تقریبا همه چیز آزاده و این همیشه خوب نیست نه اینکه خوب نیست ما بهش عادت نداریم و نمی دونیم توی قالب جدید در چه شرایطی چه واکنشی باید نشون بدیم و این یعنی دردسر. شما با فرهنگ کسی که می خواید باهاش همخونه بشید آشنایی ندارید غیر از مواد مخدر که نمونه واضحش بود مسئله روابط هم هست که خب خیلی موضوع پیچیده ایه. اگه مرد و مجرد باشید دردسرش احتمالا فقط پارتی و سر و صدا ، آدمهای عجیب و غریب ، بعضی موارد مواد و گاهی هم به همریختگی و کثیفی باشه ولی اگه زن مجرد باشید یا زوج باشید شرایط به خصوص قسمت روابطش رو به راحتی نمی تونید کنترل کنید. درسته قانون هست ولی فرض کنید بهتون تجاوز شد خب می خواید چی کار کنید؟ برید شکایت کنید؟ یکسال سگ دو بزنید که تازه اگه بتونید ثابت کنید یکی دوهزار دلار جریمش کنن و بعضی وقتا فقط شاید طرف چند ماهی اونم "اگه" بره زندان . خب که چی؟ (به نظر من کلا بهش فکر نکنید بهتره، نظر شخصیمه خودتون میدونید)

نوع دیگه ای از همخانه شدن هست که قابل قبول تره و خیلیها این کار رو می کنن . در واقع به شما  کمک می کنه توی جامعه جدید جا بیفتید. یه اتاق از یه خانواده اجاره می کنید که شامل غذا هم میشه. این خانواده ها خیلی مطمئن تر هستن از اینکه خودتون با یه خانواده برای اجاره توافق کنید. خانواده هایی که اینکار رو می کنن معمولا مسن هستند و خونه هاشون محل تردد بچه ها و نوه ها و فک و فامیل هم هست یعنی شما احساس زندگی توی خانواده رو دارید، با غذاها و فرهنگ اونها آشنا میشید. و زبانتون هم راه می افته. این نوع اتاقها رو دقیقا یادم نیست فکر کنم توی "اجتماعات فرهنگی" می تونید آدرسشون رو بگیرید. توی اینترنت هم بگردید پیدا میشن. تنها اشکال این اتاقا اینه که به نسبت امکاناتی که میدن یه کم گرونن.

و اما می مونه گزینه آخر (البته توی گزینه هایی که الان توی ذهنم هست) ، اجاره یه اتاق. این اتاقها هر کدومشون مستقل اجاره داده میشن یعنی برای اتاق یه قرارداد باهاتون می بندد. آشپزخونه و سرویس مشترک هستند. معمولا توی یه خونه 3،4 و گاهی تا 9 اتاق هست که مستقلا اجاره داده میشن. چون سرویس مشترکه نظافت یه موضوع پردردسره. مواد هم همینطور و البته خلافای دیگه که اینجا خلاف محسوب نمی شن. سر و صدا به شدت بستگی به اعضای خونه داره. یعنی چون شما اتاق رو مستقل اجاره کردید حق اعتراض دارید اگه یه نفر وصله ناجور باشه اونیکی ها می تونن با توافق همدیگه عذرش رو بخوان. این اتاقا بزرگترین مزایاشون ایناست : ارزون هستند ،معمولا همه چیز شامل هستند مثل برق و اینترنت  و قراردادتون هم بازه. یعنی تا هر وقت که بخواید می تونید بمونید یه ماه ...دو ماه ...هر چقدر که خودتون بخواید . بزرگترین مشکل این نوع اتاقها امنیته. چون قرارداد بازه نفرات اتاقها دائم عوض میشن ولی اگه همه با هم یه دست شده باشن تا جایی که ممکنه دیگه افراد جابجا نمیشن تا یکدستی ساختمون حفظ بشه. کلا کار ریسک داریه. آدمهای متأهل و خانمهای ایرانی مطلقا نمی تونن همچین جایی زندگی کنن. ولی برای آقایون تقریبا مثل سربازی می مونه با یه مزیت خیلی خیلی بزرگ. اگه همخانه ای ها فرانسه زبان یا انگلیسی زبان باشن به طرز معجزه آسایی زبانتون پیشرفت می کنه. خیلی بیشتر از هر کلاسی. ولی باید حواستون جمع باشه که زبان مادریشون این دوتا باشه نه یه مهاجری مثل خودمون. این اتاقها رو معمولا کسانی اجاره می کنن که مدت کوتاه و مشخصی رو توی شهر هستند مثلا دوره کارآموزی می گذرونن، دانشجوی مهمان هستند ، برای یه کار موقت اومدن و ... نکته مهمی که باید توجه کنید بهش اینه که توی آگهی این خونه ها معمولا می نویسن که استعمال دخانیات ممنوعه ولی باید حتما از بقیه ساکنین بپرسید چون اغلب باهم توافق می کنن.در این باره یه موضوع دیگه هم باید حواستون بهش باشه : شما فقط وقتی می تونید توی این نوع اتاقها زندگی کنید که سبک باشید و وسایل زندگی نداشته باشید. یعنی نهایتنا یه لپتاپ سبک که بتونید حداقل اوایلش که هنوز بقیه رو نمی شناسید با خودتون همیشه ببریدش بیرون. بدون تلویزیون و ... بعد که آشنا بشید در واقع مطمئن بشید می تونید لپ تاپ رو هم بگذارید داخل اتاق. یعنی اون اوایل که هنوز با اصل مدارک کلی کار دارید و نمی تونید اونها رو توی صندوق امانات بانک بگذارید رفتن به اینطور اتاقها کار عاقلانه ای نیست و ریسک زیادی داره.

و آخرین موضوع درباره همخانه گرفتن مربوط به خانمهاییه که تنها میان اینجا . به نظر من با یکی از دوستانی که اینجا هستند و شرایط شما رو دارن قبل از اومدن حسابی صحبت کنید. نه فقط درباره خانه و همخانه شدن. درباره شرایط روحیشون بپرسید از تنهاییشون و راه حلاشون. من اینجا کسانی رو می بینم که به خاطر شرایط روحی دست به کارای محیر العقولی می زنن که هرگز درحالت عادی انجام نمیدن و بعدش جز پشیمونی هم براشون نداره. اگه از قبل با این احساسات آشنایی داشته باشید توی شرایطش که قرار بگیرید حداقل تصمیماتی که خیلی اشتباه باشه نمی گیرید. بگذارید بدون رودربایستی بنویسم شما با توجه به شرایط روحی و تنهاییتون اینجا تبدیل به هدفهای ایده آلی میشید برای اشخاص فرصت طلبی که شرایط شما رو به خوبی می شناسن کسانی رو میگم که اگه  توی کشور خودتون باهاشون برخورد کنید حتی آدم حسابشون نمی کنید. ولی اینجا این افراد آنچنان تر و تمیز سرتون رو شیره میمالن و بلاهایی سرتون میارن که از مخیلتون خارجه. این موضوع شرایط روحی برای آقایون هم هست تنها تفاوتش اینه که تبدیل به هدف نمیشن ولی اونها هم اشتباهات عجیبی رو مرتکب میشن که اعصاب خوردیش کمتر از خانمها نیست. در آخر می بینیم که بعد از تجربه کردن یه سری چیزا به طور ناخودآگاه به افراد هم فرهنگ خودمون رو میاریم و یه بازی با دست زدن و با پا کشیدن رو با اونها شروع می کنیم. یعنی از یه طرف از یه سری اخلاقای بد اجتماعی همدیگه بیزاریم و از طرف دیگه یه چیزایی رو توی فرهنگ خودمون به مراتب بهتر از سایر فرهنگها می بینیم.
یه چیزی هم الان که اینا رو توضیح دادم یادم افتاد. یه اخلاق مزخرفی که ما ایرانیا داریم و هر چقدر فکر می کنم بیشتر از پیدا کردن منشا و یا توضیحی برای اون مایوس میشم:
با خانمهای ایرانی صحبت که می کنی این حرفا رو می  شنوی که مردای ایرانی فلان و بهمان هستند با آقایون صحبت می کنی می گن خانمهای ایرانی اینطور و اونطور هستند. هر کدوم ناکامیهای اجتماعیمون رو گردن اونیکی گروه میندازه خانمه میگه مردای ایرانی مستبدن و ... مرده میگه خانمای ایرانی نمی فهمن و .. من نمی فهمم که مگه اجتماع ایرانی یه خط کشیدن آقایون یه طرف خانمها اونطرف؟ اینجا که دیگه دولتمردا کاری به شما ندارن، این رفتار زشت رو می خواید گردن کی بندازید؟
اگه کاستی یا رفتار زشتی هست مربوط به اجتماع ایرانیه نه مال نصف جمعیتش.آقا یا خانمی که جسارت می کنید بگید جنس مخالفتون بیشعور و هرزه و .. است یادتون باشه جامعه در تعادل نسبی به سر می بره اگه از یه جنسی خرابش زیاد باشه به همون نسبت اونیکی جنسیت هم خراب داره.
می خواید اصلاح بشه؟ اصلاحش کنید
علاقه ای به اصلاحش ندارید؟ خب لزومی هم نداره که توی کشوری که اینهمه مشکل برای یه مهاجر هست بهش دامن بزنید!
بازدن برچسب به همدیگه اون هم توی کشوری که به هزاران امید واردش شدید، هیچ مشکلی از واقعیتای تلخ رفتارهای اجتماعیمون حل نمی شه. یه مهاجر مشکلات خیلی خیلی زیادی در پیش رو داره که برای خودش بهتره که فکر و انرژیشو روی اونا متمرکز کنه. این کار تنها نتیجه ای که داره بدبینی اجتماعی و از دست دادن حمایت معنوی کسانیه که حتی اگه دوستان خوبی هم برای شما نباشن هموطنتون هستند و شرایطتون رو بهتر از هر دوست غیر ایرانی درک می کنن. شما چطور می تونید به یه غیر ایرانی بفهمونید که مثلا شب یلدا یا نوروز همراه با دوستان و خانوادتون نیستید و دلتون گرفته؟

همخانه شدن ، بخش اول

    توی نظرات پست قبلی یکی از دوستان درباره همخانه شدن پرسیده بودن. جواب این سوال خیلی وسیعتر از اونی بود که بشه توی چند خط جمع و جورش کرد. بعد از یکی دو روز فکر کردن به موضوع ، متوجه شدم که از طرفی شاخ و برگای مطلب بیشتر از اونیه که حتی بشه توی یه پست نوشتشون و از طرف دیگه اصل موضوع جزو همون مواردیه که توی چند تا پست قبل عنوان "کوه یخ" رو بهشون نسبت دادم.
هر چقدر یه موضوع پیچیده تر و طولانی تر باشه بخش پنهان اون هم به صورت نمایی بیشتر میشه. یعنی اگه حجم موضوعمون دوبرابر بشه بخشی که بیان نمیشه دیگه دو برابر نیست و میتونه چهار- پنج برابر باشه.
    بنا به بسیاری از ملاحظات چیزی حدود  10  تا 20 درصد از تجربه خودم و نهایتا 20-30 درصد از اون چیزی  که برای دیگرون می بینم رو می تونم بیان کنم. از اون مهمتر ناظر کل این وقایع "من" هستم و هیچ الزامی وجود نداره که اگه این ناظر عوض بشه همین تجربیات و همین دیدگاه حاصل بشه.
 نتیجه :

    این نوشته صرفا برای اینه که یه دید خیلی کوچیک درباره موضوع بهتون بده اون رو معیاری برای تصمیم گیریتون قرار ندید.

    توی این پست یه مقدمه می نویسم وتوی پست ( یا پستهای بعدی) به اصل سوال جواب میدم.

    برای اینکه بشه به خود موضوع همخانه شدن پرداخت اول باید به چند تا از پیچیدگی های مهاجرت که روی موضوع تأثیرغیر مستقیم دارن اشاره کرد. شما تا وقتی به عنوان مهاجر از ایران خارج نشدید، مطلقا  ، نه دیدی از احساسات و شرایط روحیتون در کشور جدید خواهید داشت و نه درک صحیحی از شرایط این کشور.

از قسمت دومش شروع می کنم شرایط کشور کانادا:
    کسی که تصمیم می گیره ایران رو ترک کنه به دنبال یه چیزایی مثل اینهاست: امنیت اجتماعی ، آزادی ، امنیت شغلی ، رفاه ،  نظم و .... . طبیعتا از هر کدوم از چیزایی که دنبالشه یه تصویر ذهنی هم داره. این تصویر ذهنی معمولا برآیندی از سه عامل اثر گذاره که بنا به شرایط ، بعضیها هر سه رو دارن بعضی ها هم فقط از یکیش بهره می برن. این سه عامل مسافرت به خارج کشور قبل از مهاجرت، دیدن فیلمهای خارجی و نهایتا تصورات ( گاهی تخیلات)  شخصی هستند  که میتونه ناشی از انواع مطالعه هم باشه. ولی همه اینها با هم به شما در درک صحیح شرایط یک مهاجر کمک چندانی نمی کنه. درباره عامل اول قبلا دوستان، زیاد نوشتن؛ می تونید اونها رو بخونید. عامل آخر هم که قابل بحث نیست. ولی درباره عامل دوم یعنی فیلم توصیه میکنم اینبار که فیلمی رو که داخل یک شهر فیلمبرداری شده می بینید ( فیلمهای داخل شهر نه اونهایی که توی شهرکهای سینمایی فیلمبرداری شدن)، بیخیال بازیگرها و دوربین بشید و حواشی رو نگاه کنید، ساختمونها رو ، دیوارهارو ، سقفها رو ، پشت صحنه ها رو، سطلهای زباله رو، نوشته های روی دیوارهارو، آدمهای معمولی رو که با فاصله دارن توی زمینه راه میرن.

    شما وقتی وارد کشور جدید میشید از لحظه ورودتون به دنبال تصویر ذهنیتون می گردید و از همون لحظه،  شروع به اصلاح اون می کنید یه مدت با خودتون کلنجار می رید و سرانجام به این نتیجه می رسید که جزو اون آدمای پشت صحنه هستید که ترکیبی از آدمهای معمولیه یعنی بعضیها موفق هستند، بعضیها پولدار و ... و در همون شرایط واقعی حاشیه قرار دارید و  باید مراحلی رو طی کنید تا به قسمتای خوب و خیلی تر و تمیزش برسید. این نقطه شروع جا افتادن توی جامعه کاناداست. اگه از این مرحله کلنجار رفتن با خودتون به خوشی بگذرید و وسط راه به خاطر مشکلات جا نزنید کم کم به یه نتیجه خیلی عجیب می رسید که نمی تونید هضمش کنید:
    کشوری که انتخاب کردید در عین حال که دقیقا همون چیزیه که توی خواسته هاتون  بوده ، شباهت چندانی هم به تصویر ذهنی ای که ازش داشتید نداره!

    یه بار یه بنده خدایی توی ایران یه مثال درباره تفاوت کانادا با ایران زد منم توی دلم گفتم آقای فلانی این چه مثال بی ربطیه که می زنی مثال باید یه منطقی پشتش باشه! خب امروز می بینم که حق با ایشون بود و الان حرفشو متوجه میشم. به همون اندازه اطمینان دارم که کسانی که ایران هستند منطق پشت این مثال رو درک نمی کنن:

"تفاوت کانادا با  ایران مثل تفاوت آب شور با آب شیرینه. بی خودی قیاسشون نکنید چون اصلا قابل قیاس نیستن"

    اون روز تو دلم گفتم که خب اگه می خواستی بگی فرق دارن می گفتی مثل فرق سیب با هواپیماست چرا آب شور با آب شیرین؟ الان خوب می فهمم.

و اما قسمت اول، شرایط روحی و احساسی در کشور جدید:

    در رابطه با این موضوع هر چقدر هم که خودتون رو خوب بشناسید باز هم کافی نیست به دو دلیل اولا اینکه با توجه به اون چیزایکه که بالا گفتم شرایط روحیتون دائما تغییر می کنه واز لحاظ روحی چیزهایی رو تجربه می کنید که تا الان هیچ وقت مشابهشو تجربه نکردید در واقع از لحاظ روحی رشد می کنید ( متحول می شید) و دوم اینکه صرفا به شما بستگی نداره و پارامترهای دیگه ای هم تأثیر گذار هستند مثل دوستان شما در ایران، همکاران قدیمی شما در ایران، فامیل دور و ... و از همه مهمتر نزدیکان شما توی ایران. مسئله نزدیکان شما ارتباطی به استقلال شما نداره یعنی شما اگه متأهل و دارای چند فرزند هم باشید که سالهاست در شهر دیگه ای زندگی کردید باز هم این مسائل گریبانگیرتون هستند چون شما برای خانوادتون اهمیت دارید و به همون اندازه خانواده شما هم براتون مهم هستند.
    شما با یه تصوری ایران رو ترک می کنید که خیلی به تصور خانوادتون نزدیکه. وارد کشور جدید میشید تفاوتها رو می بینید تغییر می کنید ودیر یا زود شرایط رو کاملا درک می کنید اما خانوادهاتون توی ایران شناختی که شما دارید رو ندارن. اینجاست که دردسر شروع میشه. خیلی چیزها رو نمی تونید بگید چون می دونید با وجودیکه جزو مسائل عادی اجتماع جدید هستند و هیچ خطری از جانب این مسائل متوجه شما نیست خانواده های شما دیدی نسبت به اون ندارن و با بینش و تجربه خودشون موضوعات رو می بینن. این موضوع به دوستان و همکاران و .. هم به صورت خیلی کمتر بسط پیدا می کنه. بعضی وقتا که به یه موضوعی توی کانادا عادت کردید و دیگه براتون کاملا هضم شده به طور ناخودآگاه هنگام صحبت با خانواده بیانش می کنید حالا بیاید به اونا بفهمونید که موضوع اون طوری که اونها فکر می کنن نیست و جایی برای نگرانی وجود نداره. به عنوان مثال م.ا.ر.ی ج.و.ا.ن.ا .  بله! کشور جهان اوله ولی مواد مخدر مثل نقل و نبات توی تمام سطوح اجتماع مصرف میشه! خب یه روز نشستید پای اوو دارید با خانواده صحبت می کنید همسایه گرانقدرتون عملیات مواد کشیشو شروع می کنه. این همسایه آدم خیلی خوب و متشخصیه درآمد داره مواد هم مصرف می کنه هیچ وقت هم به خودش اجازه نمیده به شما پیشنهاد استفادش رو بده و کلا کاری به کار شما نداره برای فرزند شما هم هیچ خطری نداره. شما حواستون نیست جلوی خانوادتون می گید "ای بابا این مردک دوباره شروع کرد به کشیدن" و  داستان شروع میشه . توی ایران کسی که مواد میکشه یعنی دزده و بی کاره و ...  اگه توی محله ای که زندگی می کنی معتاد باشه یعنی محله  ناجوریه، برای تربیت بچه ها خطرناکه و ... اون وقت شما مجبورمی شید  یک ساعت تمام شرایط اینجا رو توضیح بدید که تقریبا از هر پنج تا خونه از یکیش بوی مواد میاد و در تمام سطوح جامعه هم استفاده میشه اوضاع بدتر میشه و اونها نگرانتر میشن هیچ جوری نمی تونید مسئله رو منتقل کنید که شرایط اینجا چطوریه و اینکه اگه حتی نیمی از همسایه هاتون مواد مخدر مصرف کنن دلیل بر این نیست که جایی که زندگی می کنید جای خیلی بد و نا امنیه و ... در واقع نمی تونید این دیدگاهی که خودتون دارید رو به اونها منتقل کنید. هر چقدر هم که از امنیت اجتماعی اینجا صحبت کنید، توی چهارچوب ذهنی کسی که توی ایران زندگی می کنه و تجربه زندگی اینجا رو نداره، مواد مخدر و امنیت اجتماعی الزاما آب و آتش هستند که به هیچ عنوان نمی تونن همزمان در جامعه حضور داشته باشن; در حالی که اینجا الزام نیست و امکانه.
    داخل پرانتز خارج بحث یه نکته ای رو بگم که بعدا یادم نره: برای اینکه از شر این موضوعی که گفتم خلاص بشید راه حل منطقی انتخاب ساختمونهای خوبه . از کجا تشخیص بدید ساختمون خوبه؟ لابی تمیز همراه با مبل و میز و .. داشته باشه ، مدیر ساختمون در خود ساختمون ساکن باشه ، قوانین ساختمان اجازه سیگار کشیدن نده، اگه به بو حساس هستید ساختمونی که اجازه نگهداری حیوانات رو هم نده. معمولا ساختمونهایی که اجازه سیگار کشیدن میدن با مواد هم مشکلی ندارن! ساختمونهایی که اجازه نگهداری حیوونات رو میدن تقریبا همیشه بو میدن. معمولا توی مجتمعهای مسکونی پرواحد که بیشتر از ۴ طبقه دارن می تونید خونه ای با مشخصات بالا رو پیدا کنید.

فکر کنم برای این پست کافی باشه. پست ( یا پستهای بعدی ) بقیش رو می نویسم.

 

وام و بورس- پاسخ به دو سوال


   همینطوری که از پستای قبلیم معلومه دارم رویه نوشته هام رو به کل عوض می کنم

- اولا که سعی می کم پاسخ سوالاتی که پیش میاد رو خیلی سطحی بدم که شما جواب قطعی که ناشی از تجربه شخصیه و الزاما هم درست نیست نداشته باشید 

- دوما دوستان رو به منبع اصلی اطلاعاتی که نیاز دارن وصل کنم.

لحن نوشته هام هم اگه کمی تند شده ازتون عذر می خوام اون رو به حساب بی احترامی نگذارید صرفا برای اینه که تلنگری باشه برای خواننده به طور خاص اونایی که ایران هستند تا کمی بیشتر وقتشون رو صرف شناخت زندگی واقعی توی کانادا بکنن و کارهایی که باید به صورت اصولی انجام بدن . منظورم به وضوح ، درک واقعی سیستم اینجاست به جای ارزش مطلق دادن به حرفهایی که امثال من با توجه به تجارب شخصیشون می نویسن.

و اما سوال این دوست خوبمون:

---------------------------------------------------------------------------

سلام دوست عزیز
من یک سوال داشتم راستش دوستان تو وبلاگ هاشون راجع به این نوشتن که اگر پولی بیش از 10هزار دلار دارین یک مقدارش رو در حسابتون بزارین و بقیه اش رو در صندوق امانات. که اگر خواستین وام بگیرین یا کمک هزینه درسی بتونین. من در این زمینه 2 تا سوال داشتم1- برای این امر باید در بدو ورود کل پولی که میآوریم رو نباید اعلام کنیم. 2- اگر راستش رو بگیم و بخواهیم همه پول رو در حساب بانکی بگذاریم یا واقعا امکان استفاده از بورس رو نداریم؟
--------------------------------------------------------------------------

جواب :

۱- من سقف مبلغ رو نمی دونم ولی توی سایت رسمی وزارت مهاجرت هست تا اونجا که یادمه همون حداقل مبلغیه که موقع مصاحبه باید ثابت کنید که دارید. به سایت مراجعه کنید.

http://www.cic.gc.ca/english/index-can.asp

۲- یه کم بیشتر از حداقل رو باید ( دارم میگم باید یعنی همونجا توی فرمهای فرودگاه هست) اظهار کنید و همون رو توی حساب بگذارید. مابقیش رو توی صندوق امانات.

اصلا ببینم بیکارید روزه شک دار بگیرید؟؟ مثلا بگید من هیچی ندارم ، بعد بیان بگن موقع مصاحبه دروغ اظهار کردی یا مثلا هیچی نگن و تصمیم بگیرن شما رو ازفرودگاه برگردونن ایران ، چه میدونم قانونش چیه ولی هر چی هست خب وقتی گفتن این حداقل رو داشته باشید باید حرفشون رو گوش کنید چرا بی خودی وقتتون رو صرف گرفتن جواب بدیهی از وبلاگها می کنید در حالی که این وقت ارزشمند رو می تونید صرف مطالعه هدفمند بازار کار کانادا و یا توسعه زبانتون کنید؟

۳- من ارتباط بین موجودی حساب بانکی و تعلق گرفتن وام رو نمی دونم. ولی اون چیزی رو که مطمئن هستم میزان دریافت وام به درآمد شما بستگی داره درواقع کسر از وام و بورس، با میران درآمد قانونی (در آمدی که بهش مالیات تعلق گرفته) نسبت مستقیم داره. برای اطلاعات درست و دقیق که منطبق بر شرایطتون باشه توی سایتش بگردید.


 تنبلی نکنید! نگید به فرانسه است، نگید اوووووووووووواهههههههههههه کی می خونه این همه سایتو ، نگید میرم از یکی دیگه می پرسم جوابمو می گیرم. وقت بگذارید و دقیق مطالعه کنید. مطمئن باشید هزاران بار بهتر از گشتن توی وبلاگها و یا گرفتن پاسخ از امثال منه. اگه الان این کار رو نکنید بعدا وقتی بیاد براش هزینه سنگینی پرداخت خواهید کرد.

در ضمن وقتی که صرف می کنید برای بدست آوردن جواب کاملا درست، در نهایت کمتر از مجموع زمانی خواهد بود که صرف گشتن توی وبلاگهای غیر تخصصی می کنید برای بدست آوردن جوابی که هیچ اطمینانی به درستیش نیست.برای زبانتون هم خوبه چیزای بدرد بخور یاد می گیرید.

دیگه نمی دونم چطوری باید بگم که قانع بشید که خودتون سایت رو مطالعه کنید. اینم آدرس سایت :

http://www.afe.gouv.qc.ca/

====================================================

یکی از دوستان (هامون  http://quebec-kojast.blogspot.ca/  ) مواردی رو توی نظرات اضافه کردند که من هم اینجا گذاشتم تا راحتتر قابل استفاده باشه.

نظر : ---------------------------------------------
دوست عزیز با اجازه دو تا نکته رو اضافه میکنم به مطلبتون:
1- اگر در فرودگاه هر نفر بیش از 10000 دلار کانادا یا معادل اون به صورت نقد به همراه داشته باشه و اعلام نکنه مرتکب جرم شده.
2- وام و بورس دانشگاه مدتی طول میکشه تا به شما پرداخت بشه (2 ماه یا بیشتر) تجربه خودم رو توی وبلاگم شرح دادم

شاد و پیروز باشید

پاسخ : --------------------------------------------
سلام ممنون از نکاتی که اضافه کردید
مورد اول رو اطلاعاتی ندارم. قطعا توی سایتش هست.و دوستان می تونن اطلاعات درست ودقیق رو از اونجا مطالعه کنن.

مورد دوم هم میدونم که درسته یا اشتباه ولی اظهار نظر نمی کنم :

 در کل اگه به جزئیات همه چیز رو ننوشتم به خاطر همون موردیه که اول پست بیان کردم.

توی پر کردن فرمها هم نکات خیلی ریزی هست که از یک نفر به دیگری به شدت متفاوته. توی دفتر وام و بورس هر دانشگاهی مشاورانی هستند که برای اینکار حقوق می گیرن. برای کمک کردن و پاسخ دادن به سوالات ما .

برای خود من موردی پیش اومده بود که مشاور بهم گفت عوضش کن و الا بهت وام نمیدن.در واقع اینطور بگم که اگه کار درست رو انجام نداده بودم و از مشاور برای کنترل فرمهام وقت نگرفته بودم وامم رفته بود روی هوا. شاید نفر بعدی برعکس من باشه و اگه اون مورد رو، اونطوری که من پر کردم انجام بده بهش وام تعلق نگیره! قبل از اینکه فرمها رو صرفا پرینت کنید مشاوره کنید و موقع پر کردن دوباره مشاوره کنید و قبل از ارسال نهایی هم برای آخرین بار با مشاور کنترل کنید.


راه درست : پرسیدن از آدم متخصص اون کاره.

سرافراز باشید

=========================================================

 

بهترین دوستان شما در کانادا چه کسانی هستند؟

بی پرده می رم سراغ اصل  مطلب : ما ایرانیاها معایب زیادی داریم محاسنی هم داریم ولی وقتی به عنوان یه ناظر خارج از سیستم به رفتارهای اجتماعیمون نگاه کنیم واقعا معایبمون به مزایامون سره.

1-      یکی از این معایب فراموشیه. اونایی که دارن این مطلب رو می خونن اصولا حداقل یه بیست سی سالی از زندگیشون می گذره. می خوام یه چیزی رو تصور  کنید: یه بچه ده ساله رو. چه حسی بهتون دست میده ؟ می دونم به منم همین حس دست میده : بهترین دوران زندگی با پدر و مادر همه چی خوب بود دوستیها پاک و ساده بودن و... اشکال کار دقیقا همین جاست چند نفر یادشون افتاد که امتحانات کلاس سوم و چهارم دبستان برای ما چقدر مشکل و استرسزا بود؟ بعید می دونم جواب کسی مثبت باشه. ما عادت داریم واقعیت رو اونطوری که واقعا رخ داده بوده فراموش کنیم . در واقع به خاطر همین هم هست که با بچه ده ساله مدارا می کنیم ولی توی ذهنمون می گیم بچه است دیگه نمی دونه زندگی چه بازیها و مشکلاتی داره. این ماییم که مشکل اون بچه رو درک نمی کنیم و نمی فهمیم مشکل اون بچه برای خودش دقیقا به اندازه مشکلات ما برای خودمون بزرگه. چون فراموشکاریم.

2-      یه عادت بد دیگه هم داریم وقتی یه اتفاقی می افته دوست داریم جاهای خیلی خوب و یا خیلی بدشو بنا به شرایط و تجربمون حفظ کنیم ( یعنی آگاهانه اون رو به خاطر بسپاریم) و فقط اونها رو به یاد بیاریم.مثلا خاطرات سربازی آقایون مثال خوبیه، یا خیلی خوبه یا خیلی بده تا الان دیدید کسی یه خاطره سطح متوسط تعریف کنه؟ اصولا اگه کسی این کار رو بکنه هیچ هیجانی برای شنونده نداره و به قول خودمون گوینده ضایع میشه. به عبارتی سطح انتظار خود ما اینه که خیلی خوب یا خیلی بد رو بشنویم. این مورد برای سازگاری خوبه آدم راحتتر زندگی می کنه ولی آیا واقعیت، همون بخش صرفا خوب یا بدیه که توی ذهنمون نقش بسته؟ اسمشو می گذاریم عادت اغراق در خوبی ها وبدیها

3-      یکی دیگه از اون عادتای مزخرف اینه که "نمی دونم" توی مراممون نیست به هر حال باید درباره هر موضوعی اظهار نظر کنیم نه تنها گوینده بلکه شنونده هم این عادت رو داره و اگه یه نفر به جواب سوال نفر دوم پاسخ نده و بگه "نمی دونم" توی فرهنگ ما اکثرا این عبارت رو در پی داره: طرف طاقچه بالا می گذاره و جواب نمیده. یه بار یادمه کرج که زندگی می کردم با صحنه ای مواجه شدم که هرگز فراموشم نمیشه. دوستانی که کرج رو می شناسن می دونن که وقتی می گن چهار راه طالقانی منظور دقیقا چیه. یه بار یه بنده خدایی شهر رو نمی شناخت از یکی دیگه پرسید. منم داشتم رد میشدم که شنیدم :
   - آقا چهار راه طالقانی کجاست؟
- کدوم چهار راه طالقانی رو می گید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-گفتن چهار راه طالقانی
- کرج چهار تا چهار راه طالقانی داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این گفتگو در فاصله حدودا پنجاه متری چهار راه ظالقانی رد و بدل میشد.
حتی در بهترین حالتها ( خودم رو به طور کاملا مستقیم و بدون رو دربایستی مثال می زنم که به کسی بر نخوره ولی متاسفانه واقعیته که بقیه هم مثل من هستند) وقتی جواب "نمی دونم" رو می دید با توجه به انبوهی از ملاحظات و یا سوالات بعدی که ازتون می پرسن یه چند خطی هم مجبور می شید که توضیح بدید و یه راهنمایی می کنید .درست و غلطش رو کاری ندارم. موضوع اینه که حتی اگه بخواید این عادت بد رو ترک کنید باز هم نمیشه و جواب صرفا به "نمی دونم" ختم نمیشه. 
بدتر از اون وقتیه که یک سوال تخصصی رو از یه آدم غیر متخصص می پرسیم. توی ایران خیلی به چشم نمیاد چون همه ماشالله متخصصیم و در باره همه چی نظر میدیم ولی اینجا براش هزینه های گزافی پرداخت خواهید کرد. نمونه بارز این کار فرایند پیدا کردن کار و یا تصمیم به ادامه تحصیل توی کاناداست.

4-      عادت بد دیگه ای هم که داریم نگران این هستیم که دیگرون چطور درباره ما قضاوت می کنن. کاری رو انجام دادیم که مطمئنیم درسته حالا یه جایی به یه مشکلی برخورد کردیم . نمیایم بگیم آره اینجای کار مشکل داره یا من اینجارو اشتباه کردم. در عوض چی کار می کنیم؟ میریم سراغ عادت بد پنجم!

5-      صرفا برای اینکه خودمون رو حق به جانب نشون بدیم میایم تمام خواص و تواناییهای موجود در عادات قبلی ( و البته انبوهی از تواناییهای بالقوه دیگمون ) رو ترکیب می کنیم و به طرز بسیار ماهرانه ای مشکل رو طوری بیان می کنیم که اولا صورت مسئله کوچیک بشه دوما خودمون پیروز و سرافراز از مشکل بیرون بیایم و سوما اگه دیگه هیچ جوری قابل ماست مالی نبود شرایط خیلی بد رو که راهی غیر از شکست یا اشتباه در برابرمون نمی گذاره به عنوان عامل مصیبت اعلام کنیم . خنده داره که دقیقا همون کارایی رو می کنیم که دولتمردامون رو به خاطر انجامش سرزنش می کنیم. در ضمن اگه توی سرتونه که بیاید بگید اشتباه می کنی و از این حرفا پیشاپیش یه نکته ای رو یاد آوری کنم : منم مثل شما ایرانی هستم و تمام حرفها؛ حدیثها ، رفتارها و از همه بدتر انکارهای جامعمون رو میشناسم. در واقع امکان نداره کسی توی ایران بیشتر از بیست سال از عمرش بگذره و درگیر این مسائل نشه. به ایرانی بودنم افتخار می کنم ولی به اون بخش از رفتارهای زشتی که از هممون بدون استثنا سر میزنه نه. بالاخره اگه بخوایم عادات بدی رو اصلاحشون کنیم اولین مرحله پذیرش واقعیته.

 

خب این همه نوشتم که چی؟ که خودم و شما رو زیر سوال ببرم؟ مسلما نه.

وقتی که نوشته های یک مهاجر از نوع ایرانیش رو توی وبلاگش می خونید یادتون باشه که این نوشته ها مثل یخهای شناور هستند که دو سومشون زیر آبه.

نه من و نه هیچ کدوم از دوستان دیگه ای که وبلاگ می نویسن تمام واقعیت رو منعکس نمی کنن. حتی تمام واقعه ای  رو که براشون اتفاق افتاده بیان نمی کنن بلکه تنها بخشهایی از تجربیاتشون رو که احساس می کنن قابل نوشتنه بازگو می کنن.

بعضی ها که تعدادشون کم هم نیست دروغ می نویسن البته به شیوه ایرانی یعنی فقط جاهای خوب یا بدش رو تعریف می کنن که دروغ نباشه گاهی چند سال طول می کشه که بفهمید طرف اون موقع داشته یه چیزای خیلی مهمی رو پنهان می کرده .

 بعضی ها جرأت اعتراف به اشتباه رو ندارن . ( برای من به ندرت، ولی پیش اومده برام)

بعضی ها خودسانسور هستند. ( مثل خودم خیلی مسائل رو نمی نویسم البته کمتر کسی رو دیدم که یه سری چیزها رو بنویسه اون هم نه دقیق بلکه خیلی گذرا )

بعضی ها بازم مثل خودم به خیال خودشون مصلحت سنج هستند و ترجیح میدن بعضی چیزها رو ننویسن.

 بعضی ها اگه نظرشون درباره موضوعی برگشت باید ساعتها با خودشون کلنجار برن که آیا آبروی خودشون رو حفظ کنن یا اینکه جلوی اشتباه نفر بعدی رو بگیرن. جواب منطقی دومیه ، ولی آیا در رابطه با جامعه بیمار ایرانی که انبوهی از بازخوردهای ناهنجار رو به دنبال داره صدق می کنه؟؟ 
 برای خودم تقریبا همیشه مورد دوم رو انتخاب کردم ولی نتیجه اش خوب نبوده. بارها تصمیم گرفتم از جامعه ایرانی فاصله بگیرم بعد منصرف شدم . ولی نهایتا بدون اینکه متوجه بشم چه موقع، فقط به خودم اومدم و دیدم که این اتفاق افتاده و ارتباطاتم به شدت کم شده.

 

این نوشته ها فقط یک معنی میده :

شما هنگامی که مهاجرت می کنید تنها و بی تجربه هستید! یعنی خودتون باید کشف کنید ، نتیجه بگیرید، اشتباه کنید ، هزینه اشتباهاتتون رو که گاهی خیلی هم زیاده به تنهایی پرداخت کنید ، و بالاخره راهتون رو اصلاح کنید. می خوام بهترین دوستتون رو توی کانادا از همین حالا بشناسید: ( یاد خانم محمودی بخیر می گفت قبله آمال مهاجرها! متاسفانه اون روز عمق حرفشو درک نکردم)

 

Service Canada

 

اگه به کبک میاید دومین دوست خوبتون هم اینه:

 

Emploi Québec

 

این دوستان دروغ نمی گن ، پنهان کاری نمی کنن، با شما و خودشون رو در بایستی ندارن ، تجربه کافی و درست دارن ، شرایط این کشور رو به خوبی می شناسن، با مشکلات یک مهاجر به مراتب بهتر از خودش آشنایی دارن، شرایط شما رو می سنجن و به درستی راهنماییتون می کنن. با این تفاسیر شاید بشه گفت اینها تنها دوستان واقعی شما در کشور جدیدتون هستند.

چه چیزهایی جای نگرانی داره؟

این پست رو هم مشابه قبلیه به مرور تکمیل خواهم کرد.

۱- اولین چیزی که جای نگرانی داره و دیگه شما هم کاملا حفظش شدید از بس تکرارش کردیم زبانه! دیگه اینجا تکرارش نمی کنم. فقط یه توضیحی درباره یکی از پستهای قدیمیم هست که فکر کنم بهتر باشه اینجا مطرحش کنم. توی یکی از پستا درباره چند زبانه بودن اینجا صحبت کردم الان می فهمم که واقعا اونقدر هم چند زبانه بودن مهم نیست و احتمالا نحوه جستجوم خوب نبوده که سر از آگهی های کاری در آوردم که چندین زبان رو می خواسته. در واقع اونچیزی که الان منو می ترسونه همین دوتا زبون اینجاست که خیلی کار داره! مهاجرته دیگه آدم هر روز یه چیز جدید پیدا می کنه و به یه نتیجه جدید می رسه شاید چند ماه دیگه دوباره نظرم عوض شد!

۲- دومین مورد که واقعا باید از همون ایران به فکرش باشید.... کار ......نه! اشتباه حدس زدید!

رزومه کاریه!  رزومه کاری از خود کار هم مهمتره. چون وقتی روی کار تمرکز می کنید در واقع نگاهتون روی اونچیزیه که هستید و می تونید انجام بدید ولی وقتی روی رزومه و نوشتن اون متمرکز بشید در واقع به سمتی حرکت می کنید که نیازهای متقاضی نیرو رو تامین کنید. یعنی به جای اینکه خودتون رو ببینید چیزیکه کارفرما میخواد رو می بینید و خودتون رو باهاش تطبیق میدید. خب یه جور دیگه هم بگم که مطمئن بشم منظورم رو رسوندم: کارفرما خودش رو با اون چیزی که شما هستید تطابق نمیده پس بهتره که اول اون چیزی که اون می خواد رو دریافت کنید و بعد بر اساس نیاز کارفرما دست به تنظیم رزومه و یا حتی نوشتن یک رزومه کاملا متفاوت بزنید.

برای کار از ایران هیچ کاری از دستتون بر نمیاد. ولی اگه روی رزومتون کار کنید فکر کنم یه یکسالی جلو بیفتید. بله یکسال اصلا هم اغراق نمی کنم. ولی متاسفانه نمی تونید تمام این یکسالی که گفتم رو بدست بیارید چون یک جاهایی رو باید آزمون و خطا برید جلو. یعنی رزومه بفرستید و اصلاح کنید بعد یه دوجین رزومه مختلف جمع آوری کنید و برای هر شغلی دقیقا اون چیزی که می خوان رو بفرستید.

یه اشتباهی که اغلب ماها می کنیم اینه که فکر می کنیم همونطوری که توی ایران دنبال کار می گشتیم اینجا هم همونطوریه. اساسش یکیه ولی جزئیاتش خیلی فرق داره. مثلا:

ایران رقابت هست اینجا هم هست. اونجا کار سخت گیر میاد اینجا به مراتب برای مهاجر مشکلتره. درسته که اینجا کار بیشتره ولی به همون نسبت هم افراد شغلشون رو تغییر میدن. در نتیجه افراد با سابقه کاری کانادایی به طور دائم در حال درخواست دادن هستند که در نتیجه پیدا کردن اولین کار تخصصی برای یک مهاجر چیزی در ابعاد فاجعه است. زبانمون ضعیفتره در واقع به مراتب ضعیفتره، مدرک دانشگاهیمون از کانادا یا آم.ری...ک.    ا نیست، تجربه کاریمون با سیستم کاری اینجا همخوانی نداره و کلا متفاوته ، بدتر از همه اینکه اینهارو بعد از حدود یکی دو سال بسته به شرایط و یا شخصیتمون متوجه می شیم. بله شخصیتمون! بعضی هامون زودتر متوجه واقعیت میشیم بعضیها با خودمون درگیر میشیم و مقاومت می کنیم بعد کم کم به یه سری تناقض می رسیم و در بیشتر موارد جوابی هم براش نداریم. مثلا بعد از یه مدت رزومه تخصصی فرستادن برای خود من پیش اومده که تازه وقتی یاد گرفتم رزومه رو چطوری تنظیم کنم و دقیقا برای اون کار فرستادم نتیجه ای عایدم نشد! با خودم می گم که این کار رو که کاملا مسلطی خط به خط ، کلمه به کلمه و حرف به حرف ملزومات این شغلی که توی آگهی هست رو می دونی پس چرا حتی یه زنگ نمی زنن بهم؟ اینجاست که تناقض توی مغز آدم شروع میشه:

یه طرف تو مغزتون اینها رژه میره :
اینا کلا از مرحله پرتن، نژادپرست هستند ، فقط با پارتی بازی میشه رفت سر کار ، ای کاش اون رزومه هایی که ناشیانه تنظیم شده بود رو نفرستاده بودم تا الان برای این شرکتها می تونستم ارسال کنم و و و و

اونطرف مغزتون اینها لی لی بازی می کنن:
خب اگه سیستمشون بده چرا اینقدر منظمن،این امنیت اجتماعی ناشی از چیه، دانشگاهاشون چرا اینقدر خوبه، روزمه هایی که فرستادی عیبی نداره اینا هر شش ماه یه بار رزومه ها رو از دور خارج می کنن تو دوباره می تونی ارسال کنی و هزار تا چیز دیگه

در واقع همه اینهایی که گفتم هست! همشون هست و خیلی چیزای دیگه. خب چی کار میشه کرد؟ هیچی مثل غذا می مونه که باید بپزه و جا بیفته. اگه رزومتون رو از ایران درست کرده باشید ، اصلاحش کرده باشید و چندین رزومه مختلف هم داشته باشید مثل این می مونه که مواد اولیه این غذاتون رو به صورت نیم آماده از فروشگاه خریده باشید یه کم زودتر آماده میشه ولی در کل باید مراحل پختش کامل بشه!

رزومه های استانداردی که توی ماکروسافت وورد هست رو بگیرید یه رزومه همینطوری درست کنید. بعد بیاید دقیق ببینید که رزومه کانادایی چه شکلیه و چطوری نوشته میشه اون رزومه اولیه رو با این شرایط تطبیق بدید. بعد برید توی سایتهای کاریابی و کلمات کلیدی کارتون رو سرچ کنید. این قسمتش یه کم دردسر داره چون انگلیسیش همه جای دنیا یکیه ولی فرانسش....! برای یه عنوان ممکنه کلمات مختلفی بزنن ، در هر صورت بعد از دو سه ماه دستتون میاد.( بهتره این دو سه ماه توی ایران باشه!) بعد بر اساس آگهی شغلی تجربه و تواناییاتون رو تنظیم کنید. دقیقا چیزی که اونا می خوان رو بنویسید نه اونچیزی رو که صرفا هستید. سوابق غیر مرتبط رو حذف کنید. اجزای کار رو دقیقا ذکر کنید. بهتره قبل از شروع سری به نمونه هایی موجود در اینترنت هم بزنید.

سایتهای معروف کاریابی رو که احتمالا همتون میشناسید ولی یه سایت خیلی خیلی مهمی هست که واقعا کمک می کنه به اینکه بتونید کلمات کلیدی کارتون رو به زبان فرانسه پیدا کنید:

http://www.jobbank.gc.ca

کاری که می خواید رو به انگلیسی سرچ کنید بعد صفحه رو فرانسه کنید چیزی حدود ۶۰ تا ۸۰ درصد کلمات کلیدی مرتبط با کارتون رو می تونید اینطوری پیدا کنید. با داشتن این کلمات توی سایت کاریابی دولتی کبک هم به راحتی می تونید سرچ کنید.

سری هم به این نوشته  وبلاگ از ایران تا کانادا بزنید نکات مهمی رو درباره کلیات کاریابی نوشته:

http://airkanata.blogspot.ca/2012/12/blog-post.html

۳- سومین چیزی که جای نگرانی داره پوله! می خوام یه چیز جدید بنویسم چیزی که اکثر ایرانیا ازش لطمه میخورن چیزی که توی فرهنگ ما خیلی بد محسوب میشه و خیلی ها حتی وقتی می فهمنش نمی نویسن:
وارد کانادا که شدید فقط به اون اندازه که ازتون خواستن پول رو اظهار کنید اگه گفتن مثلا ۷۰۰۰ دلار همون کافیه نیاز نیست که بگید من ۲۵۰۰۰ دلار اوردم. برای ورود به کانادا همون مبلغ کافیه. در ضمن یاد اوری می کنم که ممکنه ازتون بخوان که پولی که اظهار کردید رو نشون بدید. از من خواستن و چون پول را بین کیفهام تقسیم کرده بودم اونجا یه مقداریش رو پیدا نمی کردم ولی مامور گمرک گفت همینی که هست کافیه نیازی نیست که بقیش رو نشون بدی و همون مبلغی رو که شمرده بود توی فرم خودش اظهار کرد. به ندرت پول کسی رو می شمرن ولی به هر حال برای من پیش اومد.

خیلی مهمه که اون مبلغی که اظهار کردید رو داخل حساب بانکیتون بگذارید و مابقیش رو داخل صندوق امانات. اینجا بعد از چند ماه از اقامتتون اگه موجودی حسابتون کمتر از ۱۰۰۰ دلار بشه می تونید از ولفیر استفاده کنید. نگید نه!!!!!!! اشتباه بزرگی رو که من و خیلیهای دیگه مرتکب شدیم شماها نشید. چرا باید اینکار رو بکنید؟ به سه دلیل:

الف- پولی رو که از ایران آوردید به سرعت تموم نکنید چون اگه بخواید درس بخونید وام و بورس اینجا به تنهایی کفاف زندگیتون رو نخواهد داد و مجبور میشید از همون ابتدا هم کار کنید و هم درس بخونید، به خصوص اگه یک نفر باشید.این موضوع توی ترمهای اول که هنوز با سیستم اینجا به خوبی آشنا نشدیدو بخصوص مشکل زبان دارید خیلی بیشتر ازون چیزی که فکر می کنید اهمیت داره. ترمهای بعدی راحتتر می تونید هم کار کنید و هم درس بخونید ولی ترمهای اول واقعا مشکله.

ب- اگه بخواید کار کنید وقتی که به دفاتر آمپلوا کبک مراجعه می کنید اگه در شرایط دریافت این کمک هزینه قرار گرفته باشید همون آدمایی که همینطوری با جوایای سربالا از این سایت به اون سایت می فرستادنتون با یه تغییر مواضع صد و هشتاد درجه ای تمام توانشون رو جمع می کنن که به نحوی شما رو در مسیر پیدا کردن کار قرار بدن چون به دوش دولت بار اضافه میشه. دوره های رایگان می فرستن یا خودشون پولشو پرداخت می کنن . وام و بورس دوره ها رو به طور کامل بورس می کنن و بعد از اتمام دوره دیگه بدهی نخواهید داشت هزینه های خیلی کارای اداری از جمله ارزیابی مدارک و کارهای دادگستری رو میدن خلاصه کارای محیر العقولی انجام میدن که عمرا در حالت عادی تمایلی به انجامش داشته باشن. این یعنی سریع دوره گذروندن و به بازار کار رسیدن. یعنی جا افتادن توی زندگی جدید.

ج- شما چه از این امکانات استفاده بکنید چه نکنید وقتی سر کار برید مالیاتشو ازتون می گیرن! اونوقت میشینید حرص می خورید که این اسپانیشها از پول مالیات شما هر کدوم ده تا بچه میارن و ولفیر میگیرن و شما با این همه سختی خودتون رو رسوندید یه این نقطه که مالیات زندگی اونها رو بدید. وقتی که کارفرمام صورت نهایی دریافتهامو برای ارائه به اداره مالیات برام فرستاد این موضوع رو خوب احساس کردم.

۴- یه موردی هم هست واقعا جای نگرانی داره این رو  علیرضا- وبلاگ رادیو فارسی کانادا به خوبی بیان کردن که بی نهایت موضوع مهمیه :

صرفا به نوشته و تجربه های دیگرون اکتفا نکنید ، خودتون برید دنبال هر کاری. تجربه افراد با هم متفاوته علاوه بر اون شرایط اولیشون هم با هم فرق داشته که به تجربیات مختلفی رسیدن.

این پست ایشون واقعا خیلی کوتاه و شسته رفته مشکلات یه مهاجر رو بیان می کنه . اونجایی هم که مینویسه نظرات آدم به مرور زمان تغییر می کنه کاملا درسته یه نمونه اش هم همین بند اولی که توی این پست گذاشتم.
 اینم لینک پستی که علیرضا گذاشتن:

http://radiocanada.blogfa.com/post-68.aspx

 

 

مهاجرت، تایر زاپاس، باری به هر جهتی؟

 یکی از خواننده های وبلاگ لینک پست قبلی رو توی اپلای ابرود گذاشته بودن ، یکی از اعضای اون فروم هم این نظر رو همونجا درج کردن،منم کاملا اتفاقی بعد از تقریبا دو سال سر از اونجا در آوردم! اولش یه کم که نه در واقع خیلی ناراحت شدم چون چیزی درباره من و خیلی از دوستان مهاجر نوشته که به هیچ عنوان درست نیست و یک صفحه جواب براش نوشتم بعدش که اومدم پابلیشش کنم سیستم خطا گرفت و همه نوشته هام از بین رفت ولی جالبه که اون نوشتنه باعث شد ناراحتیم از بین بره و یه کم وافعبینانه تر به موضوع نگاه کنم فکر می کنید چی دیدم؟ خودم که باورم نمیشه! ولی واقعیته :

خودم رو دیدم دوسال و نیم پیش!

آره دقیقا خودم بودم! که فکر می کردم دیگه هیچ کاری مهمتر از اتمام پروسه مهاجرت و وارد کانادا شدن نیست و بقیش همه طبق نظم و اصوله و دیگه مشکلات بزرگی که توی ایران داشتیم خبری ازشون نیست. تا اونجاش که طبق نظم و اصوله کاملا درست بود ولی اونجاش که مشکلات بزرگ دیگه نیستن......!  احساس می کنم توی ایران وسیله اندازه گیریم برای اندازه مشکلات خودش از همه چیز بیشتر مشکل داشت ، در واقع اینجا درکم از کلمه مشکل عوض شد! حالا حرف اون دوستمون رو که می گفت باور کنید قسمت پروسه مهاجرت تا اومدن به کانادا راحتترین بخش کاره رو به خوبی درک می کنم. یادم نمیاد کدومیکی از دوستان بودن فکر می کنم علیرضا وبلاگ از ایران تا کانادا بود شایدم آقای پارسای بود توی وبلاگ کانادا جون. به هر حال حرف هر کدومشون بود درست بود! فکر کنم دوستایی که اینجا هستند این نظر رو به خوبی و با تمام وجودشون درک کنن. البته شایدم مقصر ماهایی هستیم که اینجاییم که نمی تونیم به درستی هم مزایای مهاجرت و هم مشکلات و مسائل یک مهاجر رو بیان کنیم. خب البته از حق نگذریم بعضی مسائلی که پیش میاد رو واقعا نمیشه گفت.این قسمتشو میگذاریم برای خود دوستانی که میان اینجا تا به شخصه تجربه کنن.

اینم تقدیم به  انبوه مهاجرای بی هدف و علاف که وقتی لاستیک زندگیشون توی ایران پنچر شد زاپاس مهاجرتو بستن بهش،البته امیدوارم دوستی که این نظر رو دادن به دل نگیرن اینو اینجا نوشتم. مطمئنم که چند سال دیگه این موضوع وقتی یادمون بیفته لبخندی به لب هممون میاره.(نظری که درباره پست قبلی دادن ):

البته اين صحبتهايي كه اين استاد ارجمند توي اين لينك فرمودند خيلي خوبه واسه اونا يي كه به مهاجرت مثل يه تاير زاپاس نگاه ميكنند كه تعدادشون كم هم نيست : شد شد نشد نشد اما كسي كه هدفش رفتن و مهاجرت و شروع يه زندگي جديد و ساختن يه آينده با ثبات تو يه كشور و جامعه مترقي باشه خودش ميدونه هر روزي كه تو اين مملكت داره ميگذرونه چقدر از فرصتهاش و شانسهاش بيشتر از دست ميره مشكل خيلي از ماها كه دوست داريم تكليفمون زودتر روشن بشه اينه كه با گزينه مهاجرت به كبك شروع كرديم ولي توي ذهنمون شايد گزينه هاي ديگه اي هم براي مهاجرت باشه كه تو اين مرحله (انتظار مديكال) نه به صرفه هست (از نظر زماني وهزينه اي) ونه به ريسكش مي ارزه كه بخواهيم اون گزينه ها رو دنبال كنيم از طرف ديگه هرچي زمان ميگذره شرايط براي دنبال كردن بقيه شانسهاي مهاجرت سخت تر ميشه و ما اين فرصتها رو از دست ميديم . اينه كه بعضي ها از اين شرايط انتظار و بلا تكليفي واقعا ناراحت هستند ولي بعضي هم چون ديدشون به مهاجرت يك ديد باري به هر جهت هست راحت تر اين دوران و سر ميكنند وگرنه زبان خوندن و تخصص ياد گرفتن و خيلي كاراي ديگه كردن خوبه و كسي هم منكر اين قضيه نيست.

چه چیزایی جای نگرانی نداره؟

 

   اولین چیزی که تمام زندگی آدم رو وقتی توی ایرانه بهم میزنه انتظاره بخصوص قسمت مدیکالش. تمام فکر آدم رو درگیر می کنه هر کاری می خواید بکنید عین یه بختک توی تصمیمگیریتون نقش بازی می کنه. بدترین قسمتش اینه که ساعتها و روزهای متمادی به دنبال این می گردید که چه کسی رفت و چه کسی هنوز در  انتظاره . فرومها و وبلاگهای مختلف رو دنبال انواع و اقسام لیستها می گردید که ببینید چقدر طول می کشه که نوبت شما بشه تازه بعد از مدتی که متوجه میشید زمان انتظار عملا غیر قابل پیش بینیه ولی دیگه کار از کار گذشته و معتاد شدید! عادت کردید و به این کار ادامه میدید.    

     خب امروز مبینم که بی خودی اونقدر بهش فکر می کردم اگه پیش خودتون میگید که حالا که خرش از پل رد شده این حرفو می زنه بهتون می گم خیلی خوشحالم از این همه تفاهم بین من و شما ! چون اونموقع کسانی بودند که این حرفو به من می زدن و من هم پیش خودم همون جوابو می دادم.


بیاید اینطوری نگاه کنید دو تا حالت داره یا مدیکال میاد یا نمیاد: ( به احتمال ۹۹.۹۹۹۹ درصد هم میاد!)


     اگه بیاد که معنیش اینه که قراره بیاید کانادا زندگی کنید . نه تنها به محض ورودتون که تا آخرین روزتون در کانادا به زبان نیاز دارید.( این چه ربطی داشت؟ الان میگم)

     اگه مدیکال نیاد معنیش اینه که در ایران خواهید موند و کانادا اومدنی نیستید. حالا فرض کنید مدیکال نیومد و شما موندید ایران و برنامتون رو بر اساس مهاجرت پیش برده بودید یعنی زبان خوندید. در اینصورت یک توانایی به تواناییهای فردی و به خصوص شغلیتون اضافه شده که برای پیشرفت توی ایران هم خیلی تعیین کننده است بخصوص اگه دو تا زبان باشه.


یعنی شما چه مدیکالتون بیاد و چه نیاد باید زبان بخونید!

برنامه شما فراگیری زبانه .

حالا خود این یعنی چی؟ یعنی اینکه:


برنامه زندگی  شما  از برنامه مهاجرتتون مستقله!

 

    بیخودی در استرس مدیکال نباشید و کار خودتون رو بکنید نتیجه مدیکال برای شما برد-برده چه مثبت باشه چه منفی اگه شما برنامه فراگیری زبانتون رو به درستی دنبال کرده باشید برنده هستید.

*=*===========*

چیز مسخره دیگه ای که خیلی آدم براش وقت می گذاره هزینه های زندگیه! اولش خوب لازمه که آدم یه دید نسبی داشته باشه ولی باور کنید بعدش تبدیل به یه عادت مسخره میشه که ناشی از زندگی بی ثبات در ایرانه. اینجا قیمتا تغییر چندانی نمی کنه پس اطلاعاتی که در تنها یک روز برای قیمتها جمع آوری می کنید در طول یکسال ثابته و نیازی نیست که هر روز اونا رو کنترل کنید به خصوص کرایه خونه رو!

این موضوع قسمت وقت تلف کن دیگه ای هم داره: مقایسه کردن فروشگاهها و اینکه چی از کجا بخریم! واقعا وقت کشی محضه. از این وبلاگ به اون یکی که کدوم فروشگاه خوبه کدوم بده هر کس نقطه نظری داره. ولی هیچ کس نمی نویسه که این شهر چقدر بزرگه و چقدر شعبات فروشگاهها از هم دورن و اینکه از کجا باید خرید کنید به شدت به محل زندگیتون بستگی داره. هیچ کس نمی نویسه که بابا اینجا هم مثل ایران اگه امروز برید سیب زمینی از یه فروشگاه بخرید و خوب باشه هیچ دلیلی وجود نداره که دفعه بعد هم همینطور باشه یه مثال واقعی: لوبیا چیتی خریدم دقیقا از یک فروشگاه و همون مارک و همون ابعاد دفعه اول یه ساعته پخت دفعه دومیه بعد از یه شب خیسوندن و سه ساعت پختن آخرش حالت خامیش از بین نرفت.

فقط این نیست بعضی چیزا به قیمت و کیفیتش نیست. به عنوان مثال من پنیر باز و ادویه رو از یک فروشگاه عراقی توی خیابون ولینگتون می خرم. خب چند نفر از ماها ممکنه بر حسب اتفاق سر از این مغاره درهم و بر هم توی این خیابون پرت توی ایستگاه دو لگلیز در آورده باشیم که حالا بخوایم تجربیاتمون رو بنویسیم. من اون فروشگاه رو دوست دارم صاحبش خوش برخورده ادویه های ایرانی رو کامل داره توی بسته بندی های پلاستیکی مثل عطاریهای ایران. هیچ وقت چک نکردم ببینم قیمتش چند سنت بالاتر یا پایین تره چون وقتی وارد اون مغازه میشم بهم حس خوبی دست میده. حالا ممکنه همون فروشگاه رو شما هرگز حاضر نباشید پاتون رو توش بگذارید. تا نیاید اینجا نمی تونید تصمیم بگیرید که کجا برای خرید کردن برای شما مناسبتره.

*=*==========*

مورد دیگه کجا ساکن بشیم کجا بهتره کجا بدتره است. ساعتها وقت می گذارید برای پیدا کردن جواب سوالی که کلا جای پرسش نداره. وقتی بیاید اینجا اگه کسی رو نداشته باشید طبیعتا بهترین کار زندگی در مرکز شهر برای یه مدت کوتاهه بعدش هم که خیلی سریع دستتون میاد کجا براتون بهتره. یا مثلا بدو ورود چطور هتل بگیریم؟ یه چیزی که اگه کسی رو نداشته باشید کلی بهتون استرس وارد می کنه. ولی هیچ استرسی نداره. شما وقتی وارد فرودگاه مونترئال میشید بعد از کارهای گمرکی وقتی وارد سالن خروجی می شید دو تا راه دارید: یکی اینکه برید سراغ تلفنهای رایگان که مخصوص رزرو هتلها هستن ( دارم میگم مخصوص اینکار هستند، یعنی شماره تلفن و آدرس و مشخصات دهها هتل با عکسشونو زده جلوی باجه تلفن ) و از اونجا زنگ بزنید ببینید کدومشون جا داره اصلا هم نگران نباشید که پر باشن مونترئال به همون تعدادی هتل داره که تهران بنگاه معاملات املاکی! راه دوم اینه که برید سوار تاکسی بشید و بگید که ببردتون یه هتل توی مرکز شهر . راننده خودش می دونه چی کار کنه و کجا ببردتون.  تازه گیریم که بخواید محلی رو رزرو کنید بدترین حالت اگه بخواید این کار رو انجام بدید دو هفته مونده به اومدنتونه پس بی خودی بهش فکر نکنید.

*=*==========*

چیز دیگه ای که نگرانی نداره : چی بیاریم چی نیاریمه! باور کنید اون همه استرسی که به خودتون وارد می کنید برای بستن و وزن چمدونها ارزششو نداره. شما هر چی فکر بکنید اینجا هست. ارزش بارکشی نداره بهترین چیزی که می تونید باخودتون بیارید پوله. اینجا هر چی بارتون کمتر باشه بهتره چون سالهای اول دائم جابجا میشید تا روزی که بتونید خونه بگیرید

*=*=========*

چیز دیگه ایه که فکرتون رو اونجا درگیر می کنه برنامه ریزی برای کارهایه که اینجا باید انجام بدید همش فکر می کنید به گرفتن کارت پی آر یا کارت بهداشت و .... دائم فکر درگیره که به محض ورود کدومشونو چطور انجام بدیم که جلوتر بیفتیم و وقتمون توی کانادا تلف نشه. به هیچ عنوان به این موضوع فکر نکنید اینجا که بیاید همه اینها کاملا منظم انجام میشه فقط باید دستوراتی که بهتون داده میشه رو به درستی دنبال کنید( میگم دستورات که اهمیت پیروی کردن ازشون رو احساس کنید) هر کاغذی بهتون میدن و توش تاریخی برای مراجعه به جایی دادن سر وقت برید، دقیق گوش کنید ، سوال بپرسید و جوابتونو بگیرید. اگه به چیز شک داشتید دوباره برید همونجا بپرسید یا جواب میدن و یا به وقت دیگه میدن.

در این باره مسئله خیلی مهمی که جای یاد آوری داره اینه که توی ایران چون همه چیز به صورت خیلی سریع تغییر می کنه و موقعیتهایی که پیش میاد خیلی سریع ناپدید میشن ماها به طور ناخودآگاه با پیش زمینه ای که از اون عبارت معروف " وقت طلاست" داریم هدف اصلی رو که استفاده صحیح از وقته فراموش می کنیم و تبدیل به آدمهایی می شیم بسیار عجول که صرفا فکر استفاده از فرصتهایی هستند که به سرعت محو می شن. اینجا این عادت رو ترک خواهید کرد همون بهتر که از اولش خودتون رو براش آماده کنید اینجا کسی عجله نمی کنه شما تو سن پنجاه سالگی هم می تونید برای لیسانس اقدام کنید اگه مشکلی پیش اومد پنجاه و یک سالگی اقدام می کنید فکر نکنید که اگه سی و پنجتون شد سی و شش دیگه واویلا شده و دانشگاه شما رو سختتر می گیره و از این حرفا. اینجا یکی از مهمترین چیزایی که بهتون یاد میدن اینه که " اشتباه هم بخشی از مراحل آموزشی و زندگیه" به خاطر اشتباه هیچ فرصتی از کسی گرفته نمیشه فقط یه کم دیرتر به اهدافش میرسه. پس از همین الان که ایران هستید یاد بگیرید که عجله نکنید و با آرامش کارهاتون رو انجام بدید. چیزی که زیاد دارید وقته.

*=*=========*
چه مدرکی بگیرم که تو کانادا به دردم بخوره! شما اگه توی رشته خاصی کار می کنید که مدارک بین المللی ثابت و مشخصی داره که دیگه جای سوال نداره و اگه هم اینطور نیست و فقط میخواید یه مدرکی بگیرید که باهاش راحتتر کار پیدا کنید  اینجا باید دوباره دوره بگذرونید و دوره هایی که ایران می گذرونید اینجا فاقد اعتبار هستند فقط مدرک آیلتس اون هم برای دانشگاه ( و یا تافل بسته به دانشگاه) به دردتون می خوره. بی خودی وقتتون رو برای گذروندن مدرک کاری که در اون خبره نیستید تلف نکنید.

*=*=========*

این لیست رو کم کم و به مرور زمان تکمیل میکنم درباره چیزایی که جای نگرانی داره هم یه پست جدا خواهم گذاشت.